مرا چندين رنجها نمود و مطالبتها كرد و من خود را مقدّمهء تهمتى و موجب خيانتى « 1 » نمىشناسم كه اين عتاب و عقاب و تهديد و تشديد واجب كند و در خاطرم از هرگونه تصوّرات و توهّمات مىگذرد ، امّا « 2 » محقّق و مصحّح نمىشود . گندهپير گفت : هر كارى را پايانى و هر دردى را درمانى هست . به فلان جاى حكيمى است دانا و منجّمى است استاد « 3 » كه علم تنجيم و معرفت تقويم « 4 » نيكو داند و از مكنونات و مضمونات خاطر « 5 » خبر دهد . ناديده بداند و ناشنيده برخواند . در مكوّنات « 6 » و مغيّبات سخن گويد و از سراير و ضماير نشان دهد . هركرا درين شهر واقعهاى مبهم و حادثهاى معظم پيش آيد ، به صفاى رأى روشن او آن عقده بگشايد و آن مشكل معضل حلّ كند و در حبّ و بغض و حلّ و عقد و افسون و نيرنج يد بيضا و دم مسيحا دارد چنان كه به افسون ماهى از دريا برآرد و مرغ از هوا فرود آرد و « 7 » ازين « 8 » ترّهات مموّه و مزخرفات مزوّر « 9 » چندان ايراد كرد كه زن بدان راضى شد كه در وقت برود و او را ببيند . گندهپير گفت « 10 » : تا من مطالعه بكنم و بنگرم « 11 » كه در خانه حاضرست يا نه ، توقّف كن . پس به نزديك جوان رفت و گفت : مهيّا باش وصول مقصود و ورود مطلوب را :
شعر
طلع الصّبح على اسعد فال * فاشرب الرّاح على احسن حال 1
بيت
صبح بنمود در آفاق جمال * خيز پر كن قدحى مالامال
آنگاه نزديك زن بزّاز رفت و گفت :
هامش
( 1 ) . آتش : « و ظنّتى » اضافه دارد
( 2 ) . آتش : فامّا
( 3 ) . ازمير : حكيمى دانا و منجّمى استاد هست
( 4 ) . آتش : « و جر و منج و طرابه » اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن )
( 5 ) . آتش : مكنونات ضمير و مضمونات باطن
( 6 ) . آتش : مكنونات
( 7 ) . آتش : واو ندارد
( 8 ) . ازمير : اين
( 9 ) . ازمير : « مزوّر » ندارد
( 10 ) . آتش : گفت كه ( تاشكند مطابق متن )
( 11 ) . آتش : بهبينم