طاعت پرداخته بود و پشت به محراب نهاده كه جنّى درآمد و در پيش زاهد به زانوى حرمت بنشست و گفت : اى دوست مشفق و اى رفيق موافق ، مرا مهمّى حادث شده است و سفرى شاقّ به جانب عراق پيش آمده ، نتوان دانست كه احوال برچه جمله بود و مدّت مقام چند باشد ، به وداع آمدهام و از تو اجازت مىخواهم و سه نام از نامهاى بزرگ ايزد - عزّ اسمه - كه زبدهء اسما و مقدّمهء اجابت دعاست و مقلاد خيرات و مفتاح ابواب جنّات « 1 » ، تحفه آوردهام كه « 2 » اگر مهمّى پيش آيد يا معضلى روى نمايد ، بدين نامها دفع و رفع آن كنى و گفت « 3 » :
رباعى
رفتم كه مباد بىتو خوش يك نفسم * وز گردش روزگار اين داغ بسم
گر مرگ نخيزد « 4 » و نيايد ز پسم « 5 » * آخر روزى به خدمتت بازرسم
زاهد بر مفارقت او تأسّفها نمود و گفت : آرى عادت روزگار غدّار و طبيعت ايّام مكّار همين است . دوستان مخلص را از هم جدا كند و ياران مشفق را در مهامه اشتياق ، تجرّع « 6 » درد فراق چشاند .
شعر
كذاك اللّيالى و احداثها * يجدّدن للمرء حالا فحالا 1
و لكن بناى عقيدت دوستان خالص بر عقايد ضماير و قواعد سراير باشد نه بر شواهد ظواهر « 7 » و اگر چند مسافت ميان ايشان بعد الخافقين باشد ، صحايف ضماير از جرايد سراير يكديگر به نور صفوت عقل و قرب مودّت و اتّحاد ارواح برخوانند و مكنونات درج ضمير و مضمونات درج خاطر يكديگر ببينند و بدانند و بگويند :
شعر
روحه روحى و روحى روحه * من رأى روحين عاشا فى بدن 2
هامش
( 1 ) . آتش : حسنات
( 2 ) . آتش : تا
( 3 ) . آتش : « و گفت » ندارد ( تاشكند مطابق متن )
( 4 ) . ازمير : نخندد
( 5 ) . آتش : سپسم ( تاشكند مطابق متن )
( 6 ) . آتش : « تجرع » ندارد
( 7 ) . آتش : ظاهر