حاصل القصّه ، بعد طول « 1 » الغصّه ، آلت « 2 » از ميان گوشت چون گرزه مارى « 3 » از پوست بيرون آمد ، ازين سرخ كلاهى ، سيهقباى اعورى « 4 » ، كلان سرى ، دراز قدّى ، پهن خدّى ، ناف خارى ، سينهگذارى « 5 » :
شعر
قد قلّصت شفتاه من حفيظته * فخيل من شدّة التّعبيس مبتسما 1
چون مار در سلّه خزيد و چون خارپشت در سوراخ شكم دويد . گفتى كه « 6 » اين معنى در وصف او گفتهاند « 7 » :
بيت
باز باد اندر فتاد اين سراسقنقوز را « 8 » * پاره بتوان كرد گويى « 9 » بر سر او گوز را
ستد و دادى بكرد و معاملتى تمام از جاى برگرفت . چنان كه زن از خوشى در زير او چون سنگ آسيا بر خود مىگشت و كفّه به غربال مىزد . گرمابهبان « 10 » متفحّصوار از شكاف در نظاره مىكرد و آن ايلاج و اخراج مشاهده و معاينه « 11 » مىديد كه ابو العصب از سر غضب ، بىادبوار كار مىگزارد « 12 » . خجل و تنگدل شد . آواز داد « 13 » كه بيرون آى . خود زن را از عشق آن طرّه و زلف و ظرافت و لطف ، پرواى جواب نبود . تا آخر به عنف و تهديد و زجر « 14 » و تشديد آواز بلند كرد « 15 » . زن از سر طنز و استهزا گفت : برو ساعتى توقّف كن كه شاهزاده دستورى نمىفرمايد و هنوز دربند آنست كه شغلى گزارد و بر شكم شاهزاده نشست و از دو دست به گرد ميان او كمر بست « 16 » و به زبان حال « 17 » مىگفت :
بيت
دل با غم تو گر بچخد زير آيد * زيرا چو تو دلبر به كفش « 18 » دير آيد
هامش
( 1 ) . ازمير : « طول » ندارد
( 2 ) . ازمير : « آلت » ندارد
( 3 ) . آتش : « مارى » ندارد ( تاشكند مطابق متن )
( 4 ) . آتش : سيه قبايى ، اعورى ( تاشكند مطابق متن )
( 5 ) . آتش : « خونريزى ، فتنهانگيزى » اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن )
( 6 ) . آتش : « كه » ندارد
( 7 ) . آتش : گفته است
( 8 ) . ازمير : اين سرخ رنگ تنفوز را
( 9 ) . آتش : باز بتوان مغز كردن
( 10 ) . ازمير : گرماوكان
( 11 ) . آتش : به مشاهدهء معاينه ( تاشكند مطابق متن )
( 12 ) . ازمير : كارزار مىكرد
( 13 ) . آتش : زن را آواز داد
( 14 ) . ازمير : « زجر » ندارد
( 15 ) . ازمير : آواز داد
( 16 ) . ازمير : از دو دست ميان او را كمر بست
( 17 ) . ازمير : « به زبان حال » ندارد
( 18 ) . آتش : دلبرى به كف