با جمال جويى تا من آلت خود را امتحان كنم « 1 » و معلوم گردانم كه بدين آلت « 2 » از من بضاع و جماع « 3 » ممكن شود يا نه و آلت تناسل مرا در باب مباشرت قيامى و قوامى تواند بود ؟
گرمابهبان بيرون رفت « 4 » و زر در قبض آورد و چون چهرهء دينار مدوّر منوّر « 5 » كه چون گل در روى او مىخنديد و چون ماه و زهره در ظلمت شب مىدرخشيد ، بديد « 6 » ، با خود گفت « 7 » :
شعر
اكرم به اصفر راقت صفرته * جوّاب آفاق ترامت سفرته
مأثورة سمعته و شهرته * قد اودعت سرّ الغنى اسرّته
و قارنت نجح المساعى خطرته * و حبّبت الى الأنام غرّته 1
حطام دنيا و غرور متاع او در دلش عظمى « 8 » يافت و شيطان شهوت زمام نهمتش بگرفت . با خود گفت « 9 » كه زن مرا هم جمالست و هم غنج و دلال و مصلحت آن بود كه او را بگويم تا حليت و زينت آرايش و پيرايش بكند و ساعتى نزديك شاهزاده رود . اگر آلت اين است به دالّت او هيچ معاملت گزارده نشود و اين زرها در وجه خرجى و مصلحتى صرف كنيم . پس « 10 » به وثاق خويش رفت و شرح حادثه با زن خود بگفت . زن در وقت « 11 » خويشتن را برآراست و چنان كه معشوق « 12 » مسرور به نزديك عاشق مهجور رود يا عذرا به خانه وامق آيد با صدهزار كرشمه و ناز از در گرمابه درآمد . شاهزاده چون شكل و هيأت و خلقت و صورت او بديد و لطف محاورت و حسن مفاوضت او بشنيد و آن اجزاى متناسب و اعضاى متقارب مشاهده كرد ، رغبتى صادق و شهوتى تمام « 13 » در وى ظاهر شد و قوّت حيوانى ، آلت شهوانى را قيام و انعاظى بداد ، اعصاب و عروق در حركت آمد و بخار نطفه از اوعيهء منى به مصعد دماغ مترّقى شد .
بيت
دل گفت كه هان چگونهاى اى كافر * هين يافتى اى حرام روزى در بر ؟
هامش
( 1 ) . آتش : امتحانى
( 2 ) . آتش : « بدين آلت » ندارد
( 3 ) . ازمير : بضاع جمال
( 4 ) . آتش : آمد
( 5 ) . آتش : و منوّر
( 6 ) . آتش : « بديد » ندارد
( 7 ) . ازمير : « با خود گفت » ندارد
( 8 ) . آتش : عظمتى ( تاشكند مطابق متن )
( 9 ) . آتش : انديشيد
( 10 ) . ازمير : گرماوكان زود
( 11 ) . ازمير : « در وقت » ندارد
( 12 ) . آتش : معشوقه
( 13 ) . ازمير : « تمام » ندارد