بيت
دلى را با « 1 » دلى چون بر « 2 » هم افتد * همى آوازهاى در عالم افتد
خوشا وقتا كه باشد آن دو دل را * و لكن اين چنين دل خود كم افتد
در رياض و غياض آن « 3 » كوه چرا مىكردند و از انهار و حياض او شرابهاى صافى تجرّع مىنمودند . روز مضجع و مسكن بر گل مرغزار و شب مبيت و مقيل بر سنبل كوهسار . وحوش آن موضع ، حريف و اليف ايشان شده و طيور آن هوا و فضا ، جليس و انيس ايشان « 4 » گشته . اسبابى مهيّا و عيشى مهنّا .
شعر
در جام وصل ، بادهء اسباب خرّمى * اوقات عيش و لذّت ايّام بىغمى
هم از نسيم دولت و اقبال ، خوشدلى * هم با وصال دلبر خوشروى ، همدمى
انواع نزهت و طرب و عيش برفزون * اسباب فترت و غم ايّام در كمى
اتّفاق را آن سال « 5 » ، باران نيامد « 6 » و برف و نم خشك بايستاد « 7 » . ينابيع را يبوست ظاهر شد و « 8 » مرابيع را خشكى غالب آمد .
بيت
تا رفت چنان كه فتنه را خواب از چشم * اين بحر هزارچشمه « 9 » را آب از چشم
بر عالم ، قحط و جدب استيلا آورد و بر جهان ، نحوس و بوس مستولى شد « 10 » . حبوب و لبوب نضج و نما نيافت « 11 » و انواع ارتفاعات در مراتع و مزارع بخس و نقصان پذيرفت « 12 » .
كبك نر با ماده گفت : شرط عاقل و فرزانه آن بود كه ما يحتاج اوقات زمستان در ايّام تابستان مهيّا كند و در هنگام رفاهت « 13 » و راحت ساعات حال ، از شدّت اوقات مستقبل
هامش
( 1 ) . ازمير : بر
( 2 ) . آتش : در
( 3 ) . ازمير : اين
( 4 ) . ازمير : « ايشان » ندارد
( 5 ) . آتش : سالى
( 6 ) . آتش : امساك بارانها پديد آمد
( 7 ) . آتش : برق و نم از هواى خشك بازايستاد ( تاشكند مطابق متن )
( 8 ) . ازمير : واو ندارد
( 9 ) . ازمير : فتنه
( 10 ) . ازمير : گشت
( 11 ) . ازمير : يافت
( 12 ) . ازمير : پذرفت
( 13 ) . ازمير : رفاهيت