پوشيد . درين بودم كه آن « 1 » ظالم بيباك چون زبانى « 2 » از در درآمد . شمشير در دست ، چون پلنگ و شير مىغرّيد و چون نهنگ و اژدها مىدميد . گمان بردم كه ضحّاك بيباك ، قصد جمشيد كرده است يا بهرام روى به كين ناهيد نهاده . بانگ بر من زد و گفت : اين كودك كجا رفت و او را چه كردى ؟ من انكار كردم و بر آن اصرار آوردم كه اينچنين كس نديدم « 3 » و نام و كنيت او نشنيدم . لختى الحاح و لجاج كرد و وعيد و تهديد در ميان آورد .
چون مفيد نبود ، دشنامى چند بداد و روى به در بيرون نهاد و من از وى مىترسيدم « 4 » و صمّ بكم عمى 1 بر وى مىدميدم تا حق تعالى اين بلا بگردانيد و او را كور و كر كرد « 5 » و اگر و العياذ باللّه بران حرد و غضب برين كودك مستولى و قادر گشتى ، اين « 6 » بيچاره در معرض تلف و تفرقه افتادى . مرد گفت : اكنون كودك كجاست ؟ گفت : برين غرفه و « 7 » آواز داد . كودك « 8 » فروآمد . مرد مشاهدهاى ديد بغايت لطيف و كودكى امرد بس ظريف .
تلطّفها نمود و استمالتها كرد و گفت : توقّف كن تا از بهر تو تكلّفها كنم و كرامتها واجب دارم و تو مرا به محل پسرى و اين زن مر ترا به منزلت مادر « 9 » . بايد كه پيوسته مىآيى و مرادات مىنمايى و به حسن لطف « 10 » ، كودك را دستورى داد و زن را بر آن مساعى كه نموده بود و چنين خيرى « 11 » اكتساب كرده و از بهر آخرت ، ذخيرهاى « 12 » نفيس و زادى « 13 » سنى و هنى مدّخر گردانيده ، محمدت « 14 » گفت .
شعر
انّ العفيف اذا استعان بخائن * كان العفيف شريكه فى المأثم 2
اين داستان از بهر آن گفتم و اين فصل جزل كه در صورت هزل بود « 15 » ، بر سمع شاه « 16 » از آن گذرانيدم تا زور و افترا و زرق و افتعال زنان بر رأى اعلى روشن گردد و به اقاويل و
هامش
( 1 ) . ازمير : اين
( 2 ) . آتش : زبانيه ( تاشكند مطابق متن )
( 3 ) . ازمير : اين كس را نديدم
( 4 ) . ازمير : و از وى ترسيدم
( 5 ) . ازمير : بكرد
( 6 ) . آتش : جان اين
( 7 ) . ازمير : واو ندارد
( 8 ) . ازمير : « كودك » ندارد
( 9 ) . آتش : مادر است
( 10 ) . آتش : و به چنين و لطف ( تاشكند مطابق متن )
( 11 ) . آتش : چيزى
( 12 ) . آتش : ذخيرتى
( 13 ) . ازمير : زاد
( 14 ) . ازمير : و ثنا
( 15 ) . ازمير : تقرير افتاد
( 16 ) . آتش : شهريار ( تاشكند مطابق متن )