سرويى زد چنان كه با ديوار بايستاد « 1 » . زن در دست آتش افروخته داشت ، بر گوسفند زد ، پشم گوسفند درگرفت . گوسفند از بيم آتش خود را در پيلخانه افكند « 2 » و خويشتن را در بندهاى نى « 3 » مىماليد تا آتش كشته شود . آتش در نى افتاد و قوّت گرفت و پيلخانه درگرفت و پيلان بعضى مجروح شدند و بعضى هلاك گشتند « 4 » . اين « 5 » خبر به سمع پادشاه رسيد ، از آن سبب متألّم شد « 6 » . مهتر پيلبانان را بخواند و گفت : تدبير پيلان « 7 » چيست ؟ مهتر پيلبانان گفت : تدبير آنست كه برآنچه سوخته است ، صبر كنى و آنچه مجروح است « 8 » ، پيه « 9 » حمدونه درمالى تا نيكو شود . پادشاه لشكريان را مثال داد تا هرچه در آن كوه حمدونه يابند به « 10 » تير و سنگ بزنند و پيه ايشان بيرون كنند و در پيلان مالند . مردم حشر بيرون رفتند « 11 » و از نشيب و بالاى كوه درآمدند و تير و سنگ روان كردند . حمدونگان از آن حال متحيّر شدند و آواز دادند : بارى « 12 » بگوئيد كه سبب كشتن و خستن ما چيست ؟
چندين سال است كه « 13 » ما در اين كوه متوطّنيم و هيچ آفريده را از ما رنجى نبوده است كه بدان سبب مستوجب تعرّض و سخط شويم . مردمان حكايت گوسفند و زن و آتش و پيلان بگفتند و آن نادره شرح دادند . حمدونگان گفتند : ما سزاوار زيادت ازين بلائيم ، چون سخن پير و مهتر خويش نشنيديم « 14 » .
وزرا گفتند : اكنون تدبير ما چيست ؟ و چگونه مىبايد به استقبال اين مهم شتافتن ؟
گفت : مصلحت آن است كه هر روز « 15 » يكى از ما به خدمت رود و در مكر زنان و غدر ايشان حكايتى روايت كند تا بود كه اين داهيهء عظيم و واقعهء « 16 » جسيم مندفع گردد و صفراى اين حادثه كه عارض شده است ، به سكنگبين حكمت تسكين يابد و اين سياست در تأخير و توقّف افتد و به حبس مجرّد كفايت شود و ايّام نحوس به اوقات
هامش
( 1 ) . ازمير : زن را بر ديوارى ديد ، حمله برد و سرو زد چنان كه تا به ديوار نه ايستاد
( 2 ) . آتش : اوگند
( 3 ) . ازمير : را در پيلها مىماليد
( 4 ) . ازمير : اندر پيل افتاد و بعضى هلاك شدند .
( 5 ) . آتش : و اين
( 6 ) . ازمير : گشت
( 7 ) . آتش : اين پيلان
( 8 ) . آتش : مجروح شدهاند ( تاشكند مطابق متن )
( 9 ) . آتش : پيوسته پيه
( 10 ) . آتش : « به » ندارد
( 11 ) . ازمير : حشر مردم بيرون رفت
( 12 ) . ازمير : كه
( 13 ) . آتش : تا
( 14 ) . آتش : خود نشنوديم
( 15 ) . آتش : هرّوز از ما يكى ( تاشكند مطابق متن )
( 16 ) . آتش : اين واقعه