توسن و وحشى است . پيلبان گفت : معلوم رأى اشرف اعلى باد كه بنده در ابواب تأديب و تعليم ، تقصير نكرده است و جمله آداب حركات و سكون در وى آموخته است و اگر مثال دهد تا دست و پاى بنده « 1 » بگشايند ، برهان « 2 » اين دعوى به « 3 » مشاهدهء نظر پادشاه روشن گرداند و دلايل امتثال اوامر و نواهى پادشاهى به معاينه عرض دهد . شاه چون اين مقدّمات استماع « 4 » كرد ، فورت خشمش تسكين يافت . مثال داد تا قيود و سلاسل از دست و پاى او برگرفتند . پيلبان بر پشت پيل رفت و گفت : دستهاى گياه و پارهاى آهن آتشگون بيارند « 5 » . چون هر دو حاضر آوردند . پيل از غايت گرسنگى و احتياج به علف ، خرطوم به علف دراز كرد . پيلبان گفت : علف برمگير ، آتش برگير . خواست كه آتش برگيرد ، گفت :
برمگير ، دست بر وى نه . خواست كه دست برنهد ، گفت : دست برمنه ، شاه را خدمت « 6 » كن . پيل شاه را خدمت كرد . پيلبان زمين ببوسيد و گفت : شاه را در كمال بسطت و دوام قدرت ، جاويد بقا باد « 7 » . من اين پيل را آن توانستم آموخت « 8 » كه به سر و گردن و دست و پاى و خرطوم تواند كرد . امّا آنچه به دل و طبع او تعلّق داشت نتوانستم آموخت چه آن از من پوشيده است و مرا بر آن وقوف نيست و مگر تقدير آسمانى بود كه در « 9 » تحت عنان تصرّف شاه تمرّد نمود و بر خفيّات اسرار قضا « 10 » و خبيّات تأثير قدر ، عقول بشر اطلاع نيابد و هر حادثه كه از عالم علوى به عالم سفلى نازل گردد ، دفع آن در امكان خلق نگنجد .
وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ
1 . شاه چون حجّت پيلبان بشنيد ، گناه او ببخشيد .
و من بنده كه پروردهء نعمت و دعاگوى دولت شاهم و تا اين غايت در ظلّ عواطف و لواطف او ، تحصيل اسباب سعادت دينى و دنياوى كردهام و در كنف رأفت و جوار رحمت به استنباط مبهمات و استخراج معضلات پرداخته و چون رأى انور پادشاه ، بنده را شرف تعليم فرزند ارزانى فرمود ، هر جدّ و جهد « 11 » كه ممكن گشت « 12 » تقديم نمودم ،
هامش
( 1 ) . ازمير « بنده » ندارد
( 2 ) . ازمير : تا برهان
( 3 ) . ازمير : در
( 4 ) . ازمير : سماع
( 5 ) . ازمير : بياريد
( 6 ) . ازمير : خدمتى
( 7 ) . آتش : پادشاه در كمال . . . جاويد زياد
( 8 ) . آتش : آموختن
( 9 ) . آتش : از ( تاشكند مطابق متن )
( 10 ) . ازمير : « قضا » ندارد
( 11 ) . ازمير : جهدى
( 12 ) . ازمير : باشد