التهابى و طبع ملول او اضطرابى دارد . با خود گفت :
مثل « 1 » البحر لا جار له و السّلطان لا صديق له 1
بيت
بسيار بگفتم اى دل بدپيوند * با عشق مكوش و دل به هر عشوه مبند
چون « 2 » خود را دست و پاى بسته و امل از حيات گسسته ديد ، گفت : كلمهاى « 3 » عاجزانه بگويم ، باشد كه آب حلم شاه « 4 » ، آتش غضب او را سكونى دهد و هاتف مكارم الاخلاق نداى
وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ
2 به سمع او رساند ، پس به زبان تضرّع و بيان تخشّع گفت :
شعر
اصبر على القدر المحتوم و ارض به * و ان اتاك بمالا تشتهى القدر
فما صفا لامرى عيش به طرب * الّا سيتبع يوما صفوه الكدر 3
بيت
همواره برين نهاد يزدان عالم * نيكى ز پس بدى و شادى پس غم 4
روى و موى در خاك مذلّت ماليد و گفت : پادشاه اگر حقوق خدمت و قدم « 5 » عبوديّت بنده را وزنى نمىنهد و بر دل اطفال و عورات او كه يتيم و بيوه شوند نمىبخشايد ، امروز ملوك عالم به عدل و انصاف او مثل مىزنند و دستور « 6 » انصاف و معدلت از ديوان جلال او مىبرند « 7 » و منشور « 8 » اقطاع ممالك عدل از كاتب كرم او مىخواهند . لايق عدل او نبود « 9 » كى چنين سياستى بىموجبى بر بنده جايز شمرد و موى او را كه در امتداد مدّت خدمت ، بياض يافته است به خون خنجر خضاب كند « 10 » . شاه گفت : جرمى ازين عظيمتر كدام است ؟ كه مثال دادم تا اين پيل را مؤدّب و مهذّب گردانى ، در مدت « 11 » سه سال همچنان
هامش
( 1 ) . آتش : « مثل » ندارد
( 2 ) . ازمير : و چون
( 3 ) . آتش : كلمتى
( 4 ) . ازمير : « شاه » ندارد
( 5 ) . ازمير : قدر
( 6 ) . آتش : دستور منشور انصاف ( تاشكند مطابق متن )
( 7 ) . ازمير : برند
( 8 ) . آتش : مشروح ( تاشكند مطابق متن )
( 9 ) . ازمير : بود
( 10 ) . ازمير : نكند
( 11 ) . ازمير : درين مدت