داشت تا نظام را بىموجبى بگرفت و آن اندوختهء او طارف و تالد « 1 » تاراج فرمود و او را در شكنجهء بلا و مششدر عنا محبوس و مقيّد مىداشت . مدّتى مديد ، تا نظام را طاقت نماند ، عقوبت به نهايت انجاميد ، از نكايت به شكايت رسيد سحرگاهى در پردهء « انّى مسّنى الضّرّ » * 138 راز دل برطبق نياز نهاد و به حضرت بىنياز برداشت در حال پروانهء اقبال رسيد ، ژندهپوشى از ابدال « ملوك تحت اطمار » * 139 بر در خيمه كه محتبس او بود بگذشت ، گفت اى حسن كارت نكو شد ، فارغ باش كه هم امشب به سگى دفع اين ظالم از تو كرده شود . ( مصراع ) :
فالشّرّ بالشّرّ دفعه يجب » * 140
اتّفاق چون بساط رومى روز درنوشتند و پردهء قيرگون شب فرو گذاشتند بيجير سحرى از خواب مستى درآمد به اراقتى « 2 » از شرجگاه « 3 » خيمه بيرون شتافت و حاشيهاى كه خدمت مبرز « 4 » او را آماده بودندى مضاء قضا را « 5 » غايب بودند ، سگى دو كه حارس حلقهء يردگاه او بودند فارس « 6 » او گشتند و او را برجاى بكشتند . ( مصراع ) :
« و لربّما جرح - البعوض الفيلا » * 143
چون كسان او رسيدند ، سگان همه اوتار « 7 » عروقش برهم گسيخته بودند و اندام پاره كرده . ( مصراع )
تشتّتت الاسباب و الدّواء واحد * 144
. ( شعر )
يا راقد اللّيل مسرورا باوّله * انّ الحوادث قد يطرقن أسحارا * 145
فى الجمله چون انفاس معدود سپرى شد و اجل محدود فرا رسيد ، شورشى در لشكر افتاد . جنود رنود خود همه صاحب علّت بودند به مرگ او بحران طباع مختلف و اطماع فاسد مستحكم شد و چندانكه مبارزان معركهء تجربت مىخواستند كه معالجت آن اعراض را نبض واقعه بگيرند و تفسرهء حادثه بدانند ، باشد كه به لطايف تمويهات ، امزجهء فاسد را مداواتى كنند به هيچگونه صفراى آن سوداهاى بد به سكنجبين حيل تسكين نمىپذيرفت ، فى الجمله در غمار « 8 » آن غوغا كار حسن به نظام گشت * 146 .
( مصراع )
مصائب قوم عند قوم فوائد * 147
. دامن تاريكى « الليل اخفى للويل »
هامش
( 1 ) . تالد : مال كهنه و قديمى موروثى . طارف : مال نو ، تازه ، خلاف تالد . طريف و تليد : مال مكتسب و مال ارثى .
( 2 ) . اراقت : بول كردن .
( 3 ) . شرجگاه ؟ ر ك : * 141
( 4 ) . مبرز ( بر وزن مكتب ) : پايخانه ، حاجتجاى ( آنند راج ) مبال ، بيت الخلأ . ( دهخدا )
( 5 ) . مضاء قضا را : براى جريان و تحقّق قضا و مشيت الهى .
( 6 ) . فارس : شير بيشه . ( منتهى الارب ) ر ك : * 142
( 7 ) . اوتار : جمع وتر ( به فتح هر دو ) تارها ، رودهاى كمان ، پىها . ( دهخدا ) بندهاى سپيدى كه در منتهاى عضله واقع شده . ( ناظم الاطباء )
( 8 ) . غمار : ( به كسر ) جمع غمر و غمره ( به فتح ) : سختى ، تنگى و شدّت ، انبوهى مردم . ( دهخدا )