نفرستم . گفتند : اى صاحب طريقهء مسالك ابدال چه سبب را دعاى پادشاه بر خاصّگى إبدأ بنفسك « 1 » مقدّم مىدارى ؟ گفت : بدان موجب كه غذاى مقصود كه از بهر اشتهاى مراد خودطلبى ، دگرى را منجح و مشبع نباشد . « فانّ شرّ الناس من اكل وحده * 11 و دعاى سلطان سبب امن و امان دايمى جملهء جهان باشد و رنج و راحت اوعام . اذا تغيّر السّلطان تغيّر الزّمان * 12 . پس استقامت دولت و استدامت نصرت او از جملهء مواجب است ، تا رعيّت در كنف رعايت و عطف حمايت ظلّ اللّه آسوده باشد و جناح انعام و احسانش بر سر كافّهء خلايق گسترده و با حصول چنين كرامتى عام حظّ نفس خود اختيار كردن غايت بخل و نهايت خساست باشد . ( شعر )
چو آب ، نفع خود به همه كس همى رسان * تا همچو آتشت ز جهان برترى بود
چون خاك باش در همه احوال بردبار * تا چون هوات بر همه كس قادرى بود
و پادشاه عادل كه لطيفهء عنايت يزدانى و تازه گل باغ شادمانى و نقطهء مركز سعود و لعبت ديدهء وجود است گر خود ، راى رزين او به مثابتى شود كه مشعلهء تنور اثير ، جذوهاى « 2 » از مجمر ذكاء « 3 » او ، بىشك به معونت و مظاهرت چنين آصف صفتى كه عاقلهء عقلاى عصر است و يگانهء فضلاى دهر ، مفتقر باشد .
و آوردهاند از اسراقيطس الحكيم « 4 » كه پادشاه كامگار بختيار از چهار شخص كه هريك به زيور معنى از اكتساب فضايل نفسانى متفرّد و متحلّى باشند نگزيرد :
اوّل ، وزيرى هنرمند با رتبتى ارجمند . ( شعر )
كز شرف پشت چرخ نخراشد * وز حليمى زمين نيازارد
تا به راى ثاقب و تدبير صائب ، غبار شبهت و حجاب ريبت از پيش سوانح معضلات و وقايع مشكلات برمىدارد .
دوم ، مبارزى دلاور كه جاندارى « 5 » خاصش را سفرا و حضرا كمر بندگى بسته دارد و جرأت و شوكت خود را سپر سهام نوائب و ياوگيان وقايع ساخته . ( شعر )
و لا يتلقّى « 6 » الحرب الّا بمهجة * معظّمة مذخورة للعظائم * 13
هامش
( 1 ) . از خويشتن آغاز كن .
( 2 ) . جذوه : اخگر ، پارهء آتش .
( 3 ) . ذكاء ( به ضمّ ) : آفتاب .
( 4 ) . چنين است در متن ، در كتابهاى مربوط به حكمت و فلاسفه حكيمى با اين نام ديده نشد .
( 5 ) . جاندارى : سلحشورى ، نگهبانى .
( 6 ) . متن : و لا تلقى .