فى الجمله جلاى وطن از صدمت چنان بلا و محن متعيّن شد و روى بدين عدل آباد نهاد كه مأمن جهانيان است و روضهء امن و امان و خلايق جهان ، غريب و شهرى از زهاب « 1 » عوادى « 2 » و عوايد ايادى سيراب و تازه . ( شعر )
خدايا تا جهان را آب و رنگ است * فلك را دَوْر ، گيتى را درنگ است
جهان را خاصّ اين صاحبقران كن * فلك را يار اين گيتىستان كن
و انديشه بود كه به نصابى كه از هنر هست نصيبى از راحت توان يافت و درخور مايه ، پايه به دست توان آورد . فمن استوى يوماه فهو مغبون * 5 . ( شعر )
جهد كن تا مگر ز پايهء خويش * هر زمان يك قدم نهى در پيش
هركه امروز و ديش يكسانست * به روى از وى هزار تاوانست
امّا چه سود ؟ ! چون اين ضعيف رسيد بخت وارون رخت اقامت بنهاده بود .
( مصراع ) و ليس لرحل حطّه اللّه حامل * 6 . هيچ كس با زمانه سود نكرد . ( شعر )
اينكه دل كرده ريش مىبينم * جمله از بخت خويش مىبينم
چون دانستم كه لواحق تدبير در سوابق تقدير نرسد با خود گفتم : ( مصراع )
« سر باز نهم به بخت و در غم پيچم » .
در اين وحشت آشيان ، در گوشهء عزلت خزيدم . روزى در غصّه به شب مىكشيدم ، آخر الامر شبى نشسته بودم سر به گريبان فكرت فرو برده پاى در دامن انده كشيده ، موج خيز غصّهها متلاطم شده ، غيوم « 3 » غموم متراكم گشته و الحق هرچه اسباب غم بود « 4 » دست فراهم داده ، طبعى پريشان ، حال مضطرب ، خاطرى پراكنده . ( شعر )
گر دهد كس به زبان حالت اين واقعه شرح * ور كند كس به قلم صورت اين حال رقم
آتش سينه زبانه زند از راه زبان * صفحهء كاغذ پر خون شود از نوك قلم
لشكر اندوه در معركهء تعريك « 5 » صف زده ، غصّههاى تو بر تو از يردگاه دل ، قلب و جناح بركشيده ، ميمنه به نوائب داده ، ميسره به حوادث سپرده ، صبر كار ناديده در آن حالت روى به هزيمت داد ، دل اندوهناك كه در چنين حادثه عمدهء استظهار بود شكسته گشت . ( مصراع ) چه دانم كرد با گردون بدين لشكر كه من دارم . ( شعر )
هامش
( 1 ) . زهاب ( به كسر ز ) : چشمهاى كه پيوسته روان باشد .
( 2 ) . عوادى : جمع عاديه : جارى و رونده .
( 3 ) . غيوم : ابرها .
( 4 ) . متن : نوذ .
( 5 ) . تعريك : گوشمال دادن .