لوح خاطر نمىنگاشتند تالى امارت و ثانى وزارت گرديدند : منظومه :
يك قوم را ز تارك برداشتند تاج * يك قوم را جواهر بستند بر جبين
* * *
[ جوانكى مجهول النسب . . . ]
جوانكى مجهول النسب و معدوم الحسب كه هرشب بلا سبب جائى خفتى و به لاطائل حرفى گفتى ، روزان به صحبت رنود و اوباش [ معاش ] « 1 » گذرانيدى ؛ در اوايل ورود موكب مسعود به واسطهء رابطهء خدمت بعضى از بزرگان دولت يافت ، مقتضيات وضع را مواظبت داشت به اندك زمانى موافقت كلى حاصل گرديد . تأليف و ترحيب دست داد . كنون خدمات جليل و مهمات عمده را كفيل است ، از اين قبيل بسيارند .
چون اين گدامنشان بىنام و نشان و دريوزه خانان بىخانمان ، ريزهچينان برزن و بازار دست خوشان هرزن و هرزار كه به تحصيل قوت لايموت در شكنجه و آزار بودند ، مير ايوان و شير ميدانند . از كوس لمن الملكشان گوش آسوده و خاطر نفرسوده در شهر يافت نيست اين دو شعر عبرتنامه صبا كه برين مدعا كما الوحى المنزل من السماء است طرفه ترجمانى است :
آنان كه چو خس به جنبش موج * گاهى به حضيض و گاه در اوج
درياى جلال را كنون فلك * سبحان اللّه مالك الملك
هامش
( 1 ) . اين كلمه فقط در نسخه م است .