القصه سپاهى چنين عزم ملاطيه كردند ، تا نزديك ملك ملاطيه رسيدند .
اول مكتوبى چنانك لايق حال بود ، بر سيف الدوله نبشتند . طرمتاش را عيارى بود عظيم دونده ، او را جلدك نام بود . طرمتاش مكتوب به دو داد تا جلدك آن مكتوب بملاطيه آورد . خبر بشاه سيف الدوله كردند كه پيادهيى آمده است از پيش طرمتاش و بار ميطلبد . سيف الدوله را معلوم بود كه طرمتاش با هشتاد هزار مرد ، با سالار و زرينتيغ بجنگ او مىآيند . سيف الدوله با وزير خود مشورت كرده بود . وزيرش گفته بود كه حرب كنيم . اگر از عهدهء جنگ برنياييم در حصار رويم و از درون حصار جنگ كنيم كه ملك داراب هم درين نزديكى برسد .
و ديگر ملك داراب در آن نزديكى فرموده بود كه مكتوبى به سيف الدوله فرستاده بودند كه عين الحيات امانتست بر تو ، او را نيكو نگاهدار كه من نيز در عقبنامه رسيدم . چند مكتوب ملك داراب بدين نوع فرستاده بود . شاه سيف الدوله گفت مرا بهرحال امانت از دست دادن نيك نيست . اهل ملاطيه بجوانمردى مشهورند .
وزيرش گفت حاليا قاصد طرمتاش را بارده تا بنگريم كه پيش تو چه فرستاده است .
حكم كرد كه بار دهيد . جلدك را بار دادند . درآمد و پيش سيف الدوله خدمت كرد و آن مكتوب كه داشت بيرون كرد و بداد . مكتوب را بدست شاه سيف الدوله دادند . مهر برگرفت و بدست وزير داد . وزيرش مطالعه كرد ، نبشته بود كه :
اين مكتوب از بر من كه طرم تاشم به بر تو كه سيف الدولهاى . بدانك ما به حكم عسطور « 1 » روم با سپاه گران آمديم ، كه عين الحيات را بستانيم و وليد خالد را از بند تو برهانيم . مال و ملك تو از آن ما باشد . اكنون ما بدين كار آمدهايم . اما اين قدر هست كه تو همسايهء مايى و هرگز از تو بما هيچ آزارى نرسيده است .
اول ترا آگاه كرديم كه تا بدانى كه نمىخواهيم كه دوستى بدشمنى مبدل شود .
هامش
( 1 ) - در اصل همچنين است . شايد عسطوس باشد كه در لغت بمعنى مهتر ترسايان و اصل آنAssatusاست ( فرهنگ ناظم الاطبا ) . ولى چون اين كلمه بعدها نيز مكرر آمده و غالبا صورت اسم دارد به همين نحو در متن نگاه داشته شده است .