آنجا شب بروز آورده است .
هنوز پايدارى بخرج ميدهد اگرچه سنگينى مصائب او را ميفشارد .
باك ندارد كه از مفرش ديبا و پوشش دمشقى برهنه شده است ،
كوهى بلند است كه كنگرههاى آن بر قلل رضوى و قدس مشرف است .
كس نداند كه آدمى آن را براى آرامگاه جنيان ساخته است يا جن براى آدمى كرده است .
لكن مىبينم گواهى ميدهد كه سازندگانش از پادشاهان ضعيف و ناتوان نبودهاند .
چون ديدگان خويش را به كار مىبرم گوئى مراتب درگاهنشينان را مىبينم .
و رسولان و فرستادگان را مىنگرم كه ايستاده و از ازدحام روندگان و بازآيندگان در كمال حسرتند .
و شامگاهان دختران خوشآواز در ميان كنيزكان مشكين موى در اهتزازند .
اين قصر براى شادى و رامش بنا شد و اينك ويرانهء آن جاى حزن و اندوه گرديده است .
و اينك بر من است كه اين ويرانه را يارى دهم بسرشكى كه سزاوار مرگ نوجوانان است .
اين است تكليف هرچند نه خانه خانهء من است و نه جنس جنس من .
جز اينكه انعام ساكنان اين قصور بر همجنسان من تابت است و بفرهنگ خويش بهترين نهالى در سرزمين ما نشاندند .
كشور ما را يارى دادند و نيروى او را تقويت كردند با پهلوانانى نيزهگزار و شجعانى زرهپوش .
بنابر قول يكى از مورخان كه قريب يك قرن و نيم پس از آن تاريخ ميزيسته خليفه بحترى را چندان جواهر و زر و سيم عطا كرد كه با قيمت گوهر و نفايس آن درفش كه بحترى [ در ضمن قصيدهاى كه اشعار فوق از آنست ] بدان اشاره كرده است معادل شد اگر اين واقع شده باشد دليلى روشن است كه خلفاء عباسى خويشتن را جانشين و وارث شاهنشاهان ايران ميدانستهاند .
خلفاء ايوان كسرى را مرمت نكردند بلكه بنابر مشهور در تخريب آن نيز كوشيدند ولى خود را جانشين سلاطين قديم پنداشته و بآموختن تواريخ آنان ميلى وافر مينمودند .
عرب را جز دستار تاجى نبود اما عباسيان بتقليد شهرياران ايران تاج بر سر نهادند بحترى در مدح خليفه گويد « فروغ تاج او ديدهء بينندگان را خيره ميسازد » « تاج
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1678
مساهمون: على اكبر دهخدا
ص١٦٧٨