و فعلى باشد كه بندگان را با اطاعت وادارد و از معاصى دور گرداند نه بسر حد الجاء و اضطرار مانند بعث انبياء كه لطف حق است رجوع به قاعده لطف شود .
( از كشاف ص 1299 ) نزد عرفا آنچه بنده را بطاعت حق نزديك كند و از معاصى دور كند لطف گويند .
( كشاف ص 1358 ) .
و پرورش دادن عاشق را گويند بطريق مشاهدت و مراقبت .
ار تو پندارى ترا لطف خدائى نيست هست * بر سر خوبان عالم پادشاهى نيست هست
ور چنين دانى كه جان نيك مردان را به عشق * با جمال خاك پايت آشنائى نيست هست
شاه نعمت الله گويد :
لطف و قهرش ز روى ذات يكى * آن يكى ذات و آن صفت ميدان
خواجه و بنده هر دو دل شادند * كافر از كفر و مؤمن از ايمان
و گفتهاند مراد از لطف تأييد حق باشد ببقاء سرور و دوام مشاهدت و قرار حال اندر جهت استقامت
« اللَّهُ لَطِيفٌ بِعِبادِهِ »
.
سنائى گويد :
لام لطفش چو روى بنمايد * دال دولت دوال بر بايد
قاف قهرش اگر برون تازد * قاف همچون سيم بگدازد
برخى از تركيبات : نسيم لطف ، لطف صورت ، لطف نامتناهى ، لطف الهى ، لطف عميم ، لطف او ، لطف حق ، لطف بارى ، لطف درويش ، لطف سابق ، لطف ثه ، لطف و قهر .
لَطيفَه
- ( اصطلاح فلسفى ) لطيفه در اصطلاح صوفيان عبارت از اشارت دقيقى است كه مرستم نبود در فهم از وى ، و معنى و عبارت گنجايش آن را نداشته باشد و لطيفهء انسان نزد حكما نفس ناطقه را گويند و درويشان دل را گويند و در حقيقت روح است ( كشاف ص 11 ، 14 ) .
شاه نعمت الله گويد : لطيفه بر دو معنى اطلاق مىشود ، يكى حقيقت انسان را كه لطيفهء ربانى است ميگويند .
شاعر گويد :
اين لطيفه روح انسانى بود * فيضى از الطاف ربانى بود
و ديگر بمعنى امر لطيف و دقيق كه در ذهن آيد و در فهم واضح و لايح بود و عبارت از آن قاصر ، زيرا كه از علوم احوال و اذواق است ( اصطلاحات شاه نعمت الله ص 65 - لمع ص 375 ) .
شاعر گويد :
ذوقى كه مرا هست ز وصلش حاصل * دل داند و من من دانم و دل
و بالجمله هر معنى خاصى كه بلفظ نيايد لطيفه گويند و لطيفهء انسان نفس ناطقه است كه دل هم گويند و وجه اول آن را صدر و وجه دوم را فؤاد هم گويند ( دستور العلماء ج 3 ص 171 ) .
لَعْل
- ( اصطلاح عرفانى ) عبارت از دل درويشانست ( رياض العارفين ص 41 ) .
فروغى گويد :