كَفِ دَريا
- ( اصطلاح ذوقى ) مراد عالم ممكنات است :
مولوى گويد :
كف درياست صورتهاى عالم * ز كف بگذر اگر اهل صفايى
كُفْر
- ( اصطلاح عرفانى ) كفر بمعنى پوشش است و نزد صوفيه ايمان حقيقى است و كفر ظلمت عالم تفرقه را گويند .
و بعضى گويند : كفر پوشيدن كثرت در وحدت است .
كاشانى گويد : كفر از مقتضيات اسماء جلال است .
و بعضى گويند : كفر حقيقى عبارت از فناى عبد است .
و گفته شده است كه كافر آنست كه از مرتبت صفات و اسماء و افعال نگذشته باشد .
( كشاف ص 1252 )
معشوق بسامان شد تا باد چنين بادا * كفرش همه ايمان شد تا باد چنين بادا
و بالاخره كفر پوشيدن كونين است بر دل خود و برگشتن از طاغوت نفس .
اندر ره عشق سرسرى نتوان رفت * بىديده ره قلندرى نتوان رفت
خواهى كه تو از كفر بيابى ايمان * تا جان ندهى بكافرى نتوان رفت
و تاريكى مقام تفرقه را گويند .
عطار گويد :
كفر آوردم و كافرى را * از حلقهء زلف تو گذر نيست
جز كافرى و سياه روئى * در عالم عشق معتبر نيست
نه كفر ماند در عشقت نه ايمان * كاينجا كفر و ايمان در نگنجد
چسان عشق تو در دل معتكف شد * كه گر مويى بود آن در نگنجد
عراقى گويد :
نگارا جسمت از جان آفريدند * ز كفر زلفت ايمان آفريدند
جمال يوسف مصرى شنيدى * تو را خوبى دو چندان آفريدند
ز باغ عارضت يك گل بچيدند * بهشت جاودان زان آفريدند
غبارى از سر كوى تو برخاست * وز آن خاك آب حيوان آفريدند
غمت خون دل صاحبدلان ريخت * وز آن خون لعل و مرجان آفريدند
سنائى گويد :
بر دو رخ هم كفر هم ايمان تراست * بر دلت هم درد و هم ايمان تراست
گر دو صد يعقوب دارى زيبدت * كانچه يوسف داشت صد چندان تراست
نزد فقها كفر خلاف ايمان باشد و نزد اشاعره عدم تصديق رسول است در پارهء از احكام ضرورى و اگر شريك در الوهيت قرار دهد مشرك است .
( از كشاف ص 1251 )
كَفَن
- ( اصطلاح فقهى ) عبارت از پوششى است كه بر مرده پوشند و آن را به خاك سپارند و آن چند پاره لباس باشد مئزر ( بكسر ميم ) كه بين سره و زانو را بپوشاند و قميص كه تا نصف ساق پا