( از اساس الاقتباس ص 102 ) .
قَضيَّهء كُليَّه
- ( اصطلاح منطقى ) هرگاه در قضيه لفظ كل و مرادف آن باشد مانند « همهء مردم شاعرند » چنين قضيهاى را كليه خوانند اعم از سالبه يا موجبه .
( اساس الاقتباس ص 83 ) .
قَضيَّهء مُتلازِمَه
- ( اصطلاح منطقى ) هر دو قضيه از شرطيات كه در كم متفقاند و در كيف مختلف و در مقدم مشترك و در تالى متناقض متلازم باشند .
( اساس الاقتباس ص 118 )
قَضيَّهء مَحْصوره
- ( اصطلاح منطقى ) هر قضيهاى كه موضوع آن بطور كل يا بعض معين شده باشد محصوره گويند و مسوره نيز گويند و بر چهار قسماند :
موجبهء كليه ، موجبهء جزئيهء ، سالبه كليه ، سالبهء جزئيه .
قَضيَّهء مُحيطَه
- ( اصطلاح منطقى ) مراد قضيه محصوره و قضيه كليه است ( اساس ص 71 ) .
قَضيَّهء مُرَكَّبَه
- ( اصطلاح منطقى ) رجوع بقضيه بسيطه شود .
قَضيَّهء مُطْلَقه
- ( اصطلاح منطقى ) قضيه مطلقه آن بود كه درو هيچ جهت مذكور نباشد چنان كه گويند « ج ب » است كه نه ضرورت درو مذكور است و نه دوام و نه امكان و نه شرط و نه قيدى پس جملهء قضايا در مطلقه داخلند ( اساس الاقتباس ص 138 ) .
قَضيَّهء مُنْحَرِفَه
- ( اصطلاح منطقى ) مصطلح منطقيان چنان است كه هر قضيهء حمليه را كه سور مقارن محمولش باشد منحرفه خوانند و هر قضيهء شرطى را كه صيغتش به وضع دال بر مصاحبت يا عناد نبود اما مفهوم قضيه اقتضاء مصاحبتى يا عنادى كند منحرفه خوانند ( اساس الاقتباس ص 126 )
قَضيَّهء موجِبَه
- ( اصطلاح منطقى ) مقابل قضيه سالبه است رجوع به قضيهء سالبه شود .
قَضيَّهء موجه
- ( اصطلاح منطقى ) هر قضيهاى كه جهت در آن مذكور باشد موجه گويند مانند « هر انسانى حيوان است ضرورة » .
قَضيَّهء مُهْمَلَه
- ( اصطلاح منطقى ) هرگاه موضوع در قضيه نه بطور شخص و نه بطور كل و نه جزو معلوم و مذكور نشده باشد آن قضيه را مهمله خوانند مثل « انسان كاتب است » .
( اساس الاقتباس ص 83 - ش ص 71 ) .
قَطّ
- ( اصطلاح ادبى ) اين كلمه را در قواعد زبان عرب سه معنى است 1 ظرف زمان براى استغراق ماضى و مخصوص به نفى است مانند « ما فعلته قط و عامه گويند « لا افعله قط » . يعنى ما فعلته فيما انقطع من غيرى و اين كلمه مبنى است چون متضمن معنى مذ و منذ است و مبنى بر ضم است 2 بمعنى حسب مانند قد و در اين صورت مفتوحة القاف و ساكنة الطاء است يقال « قطى ، قطك و قط زيد درهم » چنان كه گفته مىشود « حسبى و حسبك زيد درهم » 3 اسم فعل است بمعنى يكفى مانند « قطنى » بنون وقايه چنان كه « يكفينى » .
( از مغنى ص 90 ) .
قِطَار
- ( اصطلاح ذوقى ) قطار