آغاز كاستن ، بر آينده شود بجنوب و گونهء ديگر از بر آمدن و فرو شدن قياس او به زمين است . و اين چنانست كه كوكب را بنطاق نخستين و دوم هابط خوانند و بر سيوم و چهارم صاعد . و گروهى هابط آن را خوانند كه بنطق دوم و سوم باشد و صاعد آن را كه بنسختين و چهارم باشد .
و قياس اين بود بعد اوسط . و گونهء ديگر نيز چنانست كه كوكب را از اول جدى تا آخر جوزا صاعد خوانند . و از اول جدى تا آخر جواز صاعد خواند . و از اول سرطان تا آخر قوس هابط خوانند .
و گونهء ديگر نيز چنانست كه كوكب ميان فلك نصف النهار و ميان فلك نصف الليل ، سوى مشرق صاعد بود و سوى مغرب هابط .
( رجوع شود به التفهيم ص 144 ) و بالاخره :
هر دو نقطهء منقلب مر فلك را به دو نيم همىكند يكى صاعد و دوم هابط . و و برجهاى نيمهء صاعد جدى و دلو و حوت و حمل و جوازند . و باقى برجها كه نظير اينانند نيمهء هابط راست .
و برجهاى نيمهء صاعد مُعَوَّجُ الطُّلوع خوانند اى آنكه بر آمدنش كژ است .
بسبب آنك مطالع هر برجى از آن بهر شهرى هميشه كمتر باشد از مطالعش بفلك مستقيم و برجهاى نيمه هابط را مُستَقيمُ الطُّلوع خوانند اى راست بر آمدن زيرا ك بخلاف برجهاى معوجاند اندر باب مطالع . و نيز برجهاى معوج را مطيع خوانند اى فرمانبردار . و برجهاى مستقيم را آمر خوانند اى فرمان ده . و سبب اين اتفاقست بطريقت . ازيراك هر دو برجى كه بر يكى مدار باشند چون قياس كنى آن برج كه نيمهء هابط است پيش همىرود به حركت اولى . و آنك بنيمهء صاعد است از پس . پس آن پيشين چون فرمانده است پسين را و خواننده ، و اين پسين فرمانش را طاعت همى را رد و از پس او همىرود .
آن برجها كه طبع ايشان يكى است بهر دو كيفيت ، نهادشان اندر فلك بر زاويههاى مثلث متساوى الاضلاع است .
( رجوع شود به التفهيم ص 351 )
صاعِقَه
- ( اصطلاح فلسفى و عرفانى ) صاعقه شعلهايست كه از جهت بالا و آسمان فرود آيد و عبارت از شىء مشتعلى است كه از لحاظ لطافت بمانند برق نبوده و از اين جهت نه تنها اشتعال آن به زمين ميرسد بلكه جرم آنها فرود مىآيد و به زمين ميرسد و بالوان مختلف ديده مىشود و به آنچه بر خورد كند ذوب مىكند خصوصا فلزاتى كه از قبيل مس و نقره و طلا باشد و در بعضى از موارد صواعق خاموش شده و تبديل به جسمى از اجسام ميگردد « فانها ريح سحابية مشتعلة ليست بلطيفة لطف البرق » .
( شفا ج 1 ص 273 ) ابو البركات نقل كند كه بعضى گويند :
صاعقه از راه تبخير اجساد معدنى و صعود و ممزوج شدن با اجزاء بخارى ارضى و مائى پديد مىآيد .
( از المعتبر ص 221 و رجوع بدستور ج 2 ص 230 شود ) نزد عرفا صاعقه لهيب محبت است كه در يك آن محب را بسوزد .
خاقانى گويد :
تا صاعقه عشق تو در جان من افتاد