ستارگان قنطورس را گويند يعنى خوشههاى - خرما .
( از التفهيم ص 106 )
شَمائِل
- ( اصطلاح عرفانى ) شمائل امتزاج جماليات و جلاليات را گويند و اندك جذبهء الهى را گويند .
شَمشاطى
- ( اصطلاح كلام ، ملل و نحل ) يكى از بنيانگذاران فرقههاى مذهبى مسيح است ، وى گويد حضرت عيسى يكى از بندگان خداوند است و در او الوهيتى نيست و منظور از كلمات روح القدس و اب و ابن نامفهوم است .
( از ملل و نحل ابن خزم ص 480 ج 1 )
شُمَيطيَّه
- ( بضم شين و فتح ميم - كلامى ) پيروان يحيى بن ابى شميط را گويند كه بامامت محمد فرزند امام صادق اعتقاد دارند ( از ملل و نحل شهرستانى ص 78 ) .
شَمع
- ( اصطلاح عرفانى ) شمع نزد صوفيان نور الهى را گويند .
و باز گفته شده است كه شمع اشارت به پرتو نور الهى است كه ميسوزد دل سالك را و نيز اشارت به نور عرفانست كه در دل صاحب شهود افروخته ميگردد و آن دل را منور كند و شمع الهى قرآن مجيد را گويند .
( از كشاف ص 764 - شرح گلشن ص 34 ) .
عطار گويد :
شمع رويت را دلم پروانهايست * ليك عقل از عشق چون بيگانهايست
پر زنان در پيش شمع روى تو * جان ناپرواى من پروانهايست
بر سر موييست دل از ديرگاه * يك سر موى توام در شانهايست
حافظ گويد :
يا رب آن شمع دل افروز ز كاشانهء كيست ؟ * جان ما سوخت بپرسيد كه جانانهء كيست ؟
حاليا خانه براند از دل و دين منست * تا هم آغوش كه مىباشد و همخوابهء كيست ؟
نازم سرت اى شمع كه شهرى زدى آتش * و انديشه ز دود دل پروانه نكردى
شراب و شمع جان ، انوار اسراست * ولى شاهد همان آيات كبرى است
بعضى گويند كنايت از حضور است كه پرتو اسرار الهى را در مقام حضور دريابد هر كه تواند ( از كشاف اسرار ص 93 ) .
هر كه او را ذوق اين اسرار نيست * جان او را با حقيقت كار نيست
من كه چشم از غير او بردوختم * شمع جان از نور او افروختم
از دو عالم بر جمالش ناظرم * جز برويش در جهان مىننگرم
شَواغِلِ بَرزَخيَّه
- ( اصطلاح فلسفى ) شواغل برزخيه قيود و علائق مادى و جسمانيات را اشراقيان شواغل برزخيه ناميدهاند از آن جهت كه انسان را از توجه بعالم قدس و معنويات و نيل بدرجات عاليه باز ميدارد .
( از مجموعهء دوم مصنفات ص 225 )
شَواغِلُ الحَواس
- ( اصطلاح فلسفى ) مراد جسمانيات و علائق مادى است كه حواس را از درك حقايق معنوى باز دارد .
( از مجموعه دوم مصنفات ص 236 )