در طرائق است كه سر در لغت بمعنى كتمان است و جمع آن اسرار است و سريره هم بمعنى كتمان است و جمع آن سرائر است ( از طرائق ص 210 ) لاهيجى گويد سر را از آن جهت سر گويند كه غير اصحاب و ارباب قلوب ادراك آن نمىتواند كرد .
( از شرح گلشن راز ص 4 ، 351 دستور ج 2 ص 167 ) و گاهى مرادف با قلب به كار بردهاند .
مولوى گويد :
يار با يار خوش بنشسته شد * صد هزاران لوح سر دانسته شد
لوح محفوظ است پيشانى يار * راز كونينش نماند آشكار
قيصرى گويد : روح انسان را باعتبار آنكه ارباب قلوب و راسخين در علم انوار آن را درك ميكنند سر گويند كه ديگران در نيابند .
( از شرح قيصرى ص 41 ) در كتاب اللمع است كه سر چيزيست كه حق آن را پنهان كرده است و مردمان را بدان دست رسى نيست .
( لمع ص 354 ) در كشاف است كه : سر اطلاق بر دو امر مىشود يكى ضد علانيت و ديگرى قلب .
( كشاف ج 1 ص 653 - حاشيه بر شرح رسالهء قشيريه ص 107 - 123 ) امير قاسمى گويد :
تا سر الهى ز ملاهى نشناسى * نسناس ندانى بحقيقت ز اناسى
اسرار خرابات هم از پير مغان پرس * اين قصه سماعيست مكن فكر قياسى
در اصطلاح فقه سر در برابر آشكار است و جهر ، نماز سر در برابر جهر است .
( از كشاف 14 ص 60 )
سَرائِر
- ( اصطلاح ذوقى ) سرائر افناى سالك است در حق در حال وصول تام و نيز گفته شده است كه عبارت از اسماء الهيه است كه بواطن اكوان است .
( اصطلاحات شاه نعمت اللّه ص 37 )
سَرائِرُ الاثار
- اصطلاح ذوقى سرائر آثار عبارت از اسماء الهيهاند كه مظهر بواطن اكواناند .
سَرائِرُ الرُّبُوبيَّة
- ( اصطلاح ذوقى ) سرائر ربوبيت عبارت از ظهور رب است بصور اعيان .
( كشاف ص 655 ) .
سَراب
- ( اصطلاح ذوقى ) سراب آب نما و در اصطلاح كنايت از دنيا و امتعهء دنيوى است كه
« يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً »
.
عراقى گويد :
در بيابان عدم عالم سرابى بيش نيست * تشنگان را بهر سود اندر زيان انداخته
سَراپَرده
- ( اصطلاح ذوقى ) جهان علوى است .
( از تفسير حدايق ص 314 )
سَراپردهء راز
- ( اصطلاح ذوقى ) دل مؤمن است و مقام لاهوت را گويند .
اول حديث عشق كردى آغاز * اندر خور خويش كار ما را مىساز
ما كى گنجيم در سرا پردهء راز * لافيست بدست ما و منشور نياز