جملهء تن وى است و معرفت خداى تعالى و مشاهدت جمال حضرت صفت ويست .
و تكليف برويست و خطاب باويست و عتاب و عقاب برويست و سعادت و شقاوت اصلى ويراست و تن اندرين همه بتبع ويست و معرفت حقيقت وى و معرفت صفاتى وى . . .
بدان كه معرفت حقيقت دل حاصل نيايد تا آنگاه كه هستى وى بشناسى ، پس بحقيقت وى بشناسى ، پس علاقت وى با اين تن بشناسى ، پس صفت وى بشناسى كه معرفت حق تعالى وى را چون حاصل شود و بسعادت خويش چون رسد .
حضرت جلال احديت جل و علا نفوس مؤمنان را خريده نه قلوب ايشان را زيرا كه دل بندهء مؤمن بها ندارد و عرش و فرش طفيل دل بندهء مؤمن آئينه كه رخسار ابكار معانى و انوار ديدار سبحانى جل و علا توان ديد ، دلست جام گيتىنماى كه حقايق اوصاف ربانى و دقايق الطاف يزدانى در وى مشاهده توان كردن ، دلست شاهبازى كه گاهى بر كنگره عرش نشيند و گاهى در ارواح استفاضه كند و وجهى با عالم مثال و وجهى با عالم شهادت كه مخصوص باسم الظاهر است و وجهى با احديت جمع است . . .
( از رسائل ج 5 ص 14 ) كمال الدين مسعود خجندى گويد :
ما خانهء دل جاى تمناى تو كرديم * در خانه چراغ از رخ زيباى تو كرديم
شوريدهسرى جمله گرفتيم به گردن * وانگه چو سر زلف تو سوداى تو كرديم
ديدم دل و عقل ز خود دور به صد گام * زان روز كه از دور تماشاى تو كرديم
دل خلوتخانهء محبت خداست كه هرگاه از آلودگيهاى طبيعت پاك و منزه شود انوار الهى در آن تجلى كرده و متجلى بجلوات محبوب گردد .
شاه نعمت الله ولى گويد :
دلت خلوتگه محبت اوست * جانت آئينه دار طلعت اوست
آينه پاك دار و دل خالى * كه نظرگاه خاص حضرت اوست
بعضى از تركيبات : آتش دل ، روح دل ، شغاف دل ، مرغ دل ، اطوار دل ، كانون دل ، بوستان دل ، آئينه دل ، حصهء دل ، حراقه دل ، پارهاى از تركيبات ديگر :
دل دادگى .
دل دادن .
دل بردن .
دلبران شوخ .
دلبر رعنا .
دل داده .
دل بدست آوردن .
دل آزردن .
دل سنگ .
دل سخت .
دل شكستن .
دل چركين .
دل قوى .
دل رحم .
دل نهادن .
دلسوزى .
دل بردن .
دِلال
- بكسر دال و تخفيف لام ( اصطلاح عرفانى ) دلال در اصطلاح عرفا و متصوفه اضطراب و غلق است كه در جلوهء محبوب از غايت شوق و عشق و ذوق به باطن