چون ز خود ياد كنند آينه گردد تيره * چون ازو ياد كنند آينه رخشان بينند
و از آن جهت انسان نمودار وجود احديت و مراتب لاهوت است كه آنچه در آنجاست بنمايد .
صوفى بيا كه آينه صافى است جام را * تا بنگرى صفاى مى لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس * كاين حال نيست زاهد عاليمقام را
عنقا شكار كس نشود دام باز چين * كانجا هميشه باد بدست است دام را
عطار گويد :
آن آينهء تو سياه رويست * او را چه خبر كه ماه رويست
آن آينه مىزداى پيوست * كورا گه پشت و گاه رويست
كز عشق چو آفتاب گردد * هر ذره اگر سياه رويست .
مغربى گويد :
رخ زيباى تو را آينهء مىبايد * كه رخت را به تو ز انسان كه توئى بنمايد
چون نظر بر رخ زيباى تو مىاندازم * حسن مجموعهء تو در نظرم مىآيد
ديده از ديدن خوبان جهان بربندد * هر كه بر روى تو يك لحظه نظر بگشايد
در رياض العارفين گويد : آينه عبارت از مظهر است خواه علمى باشد خواه ذهنى و خواه خارجى ( رياض العارفين ص 38 ) .
از جمله تركيبات آن در معانى عرفانى
آيينهء جان
: مولانا گويد :
آينهء آهنى براى لونها است * آينهء سيماى جان سنگين بها است
آينهء جان نيست الا روى يار * روى آن يارى كه باشد آن ديار
آينهء كلّ
: مولانا گويد :
گفتم اى دل آينهء كل را بجو * رو به دريا كار برنايد ز جو
ديدهء تو چون دلم را ديده شد * صد دل ناديده غرق ديده شد
آينهء كلى ترا ديدم ابد * ديدم اندر چشم تو من چشم خود
گفتم آخر خويش را من يافتم * در دو چشمش راه روشن يافتم
گفت و همم كان خيال تست هان * ذات خود را از خيال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد * كه منم تو ، تو منى در اتحاد
اندرين چشم منير بىزوال * از حقايق راه كى يابد خيال
آينهء دل
: مولانا گويد :
آينهء دل چو شود صافى و پاك * نقشها بينى برون از آب و خاك
هم بينى نقش و هم نقاش را * فرش و دولت را وهم فراش را
چون خليل آمد خيال يار من * صورتش بت معنى آن بتشكن