بايد كه اندر هوا نايستد . كه « 1 » نشايد كه « 2 » يك طبع بود : بعضى از آفتاب گريزش « 3 » جويند به زمين ، و بعضى اندر هوا بيستند ؛ « 4 » پس بايد كه « 5 » همه شعاع به روى زمين افتند « 6 » و اندر هوا هرزه نه ايستند « 7 » ، پس اگر چيزى بناگاه اندر هوا بدارند بايد كه آنجا روشنائى و شعاع ايستاده نبود ، يا شايد بودن كه زود معدن بداند « 8 » كه آنجا چيزى ايستاده است - و ورا شعاع همىبايد - بوى « 9 » شعاع فرستد ، يا شعاع زير بداند « 10 » كه آنجا چيزى است بدين حال و اندر وقت آنجا بر جهد ، و ورا « 11 » بپوشاند .
و اگر شعاع جسمى بودى « 12 » و به زخم بازگشتى :
بايستى كه از سختيها بازگشتى - نه از نغزيها . « 13 » و بايستى كه از سنگ به باز « 14 » جستى از آن كه از روى آب . پس
هامش
( 1 ) نايستد و - د - ن - ط .
( 2 ) كه آب - آ .
( 3 ) ريزش - د .
( 4 ) بايستند - ه - ظ .
( 5 ) بى : كه - ل ، - پس فرض بايد كرد كه - آ - ط - د - ن .
( 6 ) بى : به روى - ه ، - بر روى زمين افتد - ط - د - ن ، - بر روى زمين افتند - آ - كب .
( 7 ) نئيستد - ق ، - مينستد - ه ، - نايستد - ط ، - بايستد - د - ن .
( 8 ) بود كه زود الخ - ه ، - بودن كه معدن بداند - د ، - بودن كه رود معدن نداند - ن .
( 9 ) بوى زود - د .
( 10 ) يا شعاع زيرا بداند - ق - ك ، - يا شعاع ورا بداند - خ م - خ ك ، - يا شعاع زير نداند - ه ، - تا شعاع وى را بداند - ط - ن ، - با شعاع وى را بداند - د .
( 11 ) او را - د - ن - كب .
( 12 ) بود - ه - ط .
( 13 ) نعزىها - ق ، - نغريها - م - ك ، - نفرتها - د ، - نصرتها - ن .
( 14 ) بى : به - ل - كب - ن ، - نه باز - د ، - بباز - آ .