پيدا كردن محالى « 1 » قول دوم
و از همين گفتار پيدا شد محالى « 2 » گفتن آن كس كه استحالت نبيند بلكه كمون « 3 » بيند ، و گويد - كه « 4 » :
سنگ اندر آتش نه بدان گرم شود - كه : استحالت كند - يا آتش « 5 » اندر وى شود ، و ليكن آتش از وى بيرون آيد . و همچنين چوب بدان سوزد كه آتش از وى بيرون آيد ، و اگر اندر چوب « 6 » چندان آتش بودى كه اندر انگشت درفشان « 7 » كه ببساوش « 8 » آتش ضعيف بود كه اندرون وى و بيرون وى « 9 » آتش است ، بايستى كه سوزان چيزها بودى كه بنزديك ايشان از آنجا بسيارى آتش « 10 » بيرون شدست ، و اندكى مانده است .
و اگر گويند كه آتش اندر وى گرم نبود ، و چون آتش گرم فراز « 11 » وى بردند « 12 » گرم شد ، - پس « 13 » باستحالت مقرّ آمدند « 14 » .
هامش
( 1 ) محال - آ - ه - ن .
( 2 ) شدن محالى - ط ، - شد محال - آ - ه - كب ، - شد كه محال - ن .
( 3 ) بلكه مكون - ه ، - بلكه بكون و بروز - د ، - بلكه نكون - ن .
( 4 ) بى : كه - آ - ط - د .
( 5 ) به آتش - ن .
( 6 ) بى : اندر چوب - ن .
( 7 ) در افشان - م - ك - د - ن .
( 8 ) بساوش - ط - د - ن ، - سياوش - آ ، - ميناوش - ه .
( 9 ) بى : وى ( اول ) - آ - ه - ط ، - بى : وى ( دوم ) - د .
( 10 ) بى : آتش - ط .
( 11 ) قرارى - ه .
( 12 ) برند - ق - ك - آ .
( 13 ) بى : پس - آ - ط - د - ن .
( 14 ) مقرر آمدند - ه ، - مفرد آمدند - ن ، - مقر شدند - كب .