خاصّى به كار برد و اگر مقصود ، اين است كه اثبات شود كه خير ، موجود و شر ، معدوم است ، اين هم نياز به تصوّر موضوع دارد ؛ چراكه تصديق بدون تصوّر ، محال است .
پس استدلال بيهوده است . « 1 »
پاسخ اينكه مقصود ، استدلال است . منتها براى تصوّر موضوع ، از طريق استقرا ، موارد استعمال شر را جستوجو مىكنند تا بتوانند شرّ بالذات را از شرّ بالعرض تفكيك كنند . « 2 »
3 . غلبهء شر
شر ، همان رنج و الم است و آن ، امر وجودى است و خير يا عدم رنج و الم است - يعنى سلامت - يا ضدّ آن - يعنى لذت - است .
پيداست كه در اين جهان ، رنجها و آلام بيشتر از لذتهاست . پس شر غلبه دارد .
بنابراين فيلسوفان چارهاى ندارند جز اينكه همچون اشاعره فعل خداوند را معلّل به غرض ندانند و دست از چون و چرا بردارند . « 3 »
اين اشكال - به قول خواجه « 4 » - نيازى به پاسخ ندارد . بحثهاى گذشته پاسخگوست و اگر بخواهيم پاسخ دهيم ، بايد همهء بحثهاى گذشته را تكرار كنيم .
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرحى الاشارات ، ج 2 ، ص 80 .
( 2 ) . ر . ك : همان ، ص 82 .
( 3 ) . ر . ك : همان ، ص 80 .
( 4 ) . ر . ك : همان ، ص 82 .