و كثرة اللوازم من الذات - مباينة أو غير مباينة « 1 » - لا تثلم الوحدة . « 2 »
و الأوّل : يعرض له كثرة لوازم إضافيّة و غير إضافيّة ، و كثرة سلوب ، و بسبب ذلك كثرة الأسماء ، « 3 » لكن « 4 » لا تأثير لذالك في وحدانيّة ذاته .
ترجمه
وهم و تنبيه
و شايد بگويى : اگر معقولها - براى آنچه پيشتر گفتهاى - « 5 » با عاقل و با يكديگر ، متّحد نشوند ، آنگاه مسلّم شمردهاى كه واجب الوجود ، هر چيزى را تعقّل مىكند ، « 6 » پس او واحد حقيقى نيست ، بلكه در ذات او كثرت است . « 7 »
گوييم : از آنجا كه واجب الوجود ، ذات خود را بالذات تعقّل مىكند و لازمهء اين كه ذات خود را بالذات ، تعقّل مىكند ، اين است كه كثرت را تعقّل كند ، كثرت ، لازمى متأخّر است ، نه داخل در ذات و مقوّم ذات و نيز كثرت به ترتيب آمده و طولى است . « 8 »
و كثرت لوازم ذات - چه مباين از ذات باشد و چه غير مباين - وحدت را خدشهدار نمىكند . « 9 »
هامش
( 1 ) . « مباينة » ، حال از « اللوازم » است و « غير مباينه » عطف بر آن است .
( 2 ) . جملهء « لا تثلم الوحدة » خبر « كثرة » است .
( 3 ) . « كثرة » اوّل ، فاعل « يعرض » و « كثرة » دوم و سوم عطف بر آن است .
( 4 ) . « لكن » حرف عطف است .
( 5 ) . ر . ك : همين نمط ، فصلهاى 7 و 8 .
( 6 ) . ر . ك : همين نمط ، فصل 15 .
( 7 ) . تا اينجا بيان وهم يا اشكال است . مستشكل مىگويد : از آنجا كه واجب الوجود با معقولهاى خود متّحد نمىشود و از آنجا كه او همهء موجودات ممكن را تعقّل مىكند ، پس او واحد حقيقى نيست ؛ چراكه صورتهاى معقول در ذات او ارتسام يافتهاند .
( 8 ) . اگر صورتهاى معقول ، داخل در ذات واجب و مقوّم ذات او باشند ، وحدت ذات ، خدشهدار مىشود ؛ چراكه صورتهاى معقول ، لوازم متأخر از ذات واجبند .
( 9 ) . لوازم ذات يا غير مباين از ذاتند ؛ مانند نخستين صورت معقول ، يا مباين از ذاتند ؛ مانند صورتهاى مترتّب پس از صورت اوّل . اينها همه پس از تماميّت ذات مىآيند و خللى به وحدت ذات وارد نمىآورند .