2 . تعقّل معلول اوّل
پس از تعقّل ذات ، نوبت تعقّل معلول اوّلى است .
از آنجا كه خداوند متعال به ذات خود علم تام دارد و علم تام به علت تام مستلزم علم تام به معلول است ، بايد معلول اوّل بهطور تام و تمام ، معلوم ذات واجب الوجود باشد .
از نظر مشّاييان ، علم تام به علت تام ، مستلزم علم حضورى تام به معلول نيست ؛ بلكه مستلزم علم حصولى است ؛ چراكه آنها دايرهء علم حضورى را به علم به ذات و علم به صورتهاى علمى - كه از لوازم ذاتند - محدود كردهاند و علم به ماسواى ذات - يعنى معلولها و اثرها - را از دايرهء علم حضورى خارج دانستهاند .
اينان اگر از قاعدهء « العلم التّامّ بالعلّة التّامّة يوجب العلم التامّ بالمعلول » استفادهء علم حضورى مىكردند و توضيح مىدادند كه تلازم ميان علم تام به علت و علم تام به معلول ، چگونه تلازمى است ؟ حقّ مطلب را ادا كرده بودند و گامى مهم در راه توسعهء ذهن فلسفى خود برداشته بودند .
در زمينهء اين قاعده چند پرسش مطرح است : آيا علم به ماهيّت علت تام مستلزم علم تام به ماهيّت معلول است ؟ مشّاييان در اينباره سكوت كردهاند .
بديهى است كه ماهيّات ، خاستگاه كثرت مىباشند و علم به ماهيّت علت يا معلول ، مستلزم علم به ماهيّت ديگرى نيست .
آيا علم به علت متضايف ، مستلزم علم به معلول متضايف مىباشد ؟
بديهى است كه علت و معلول ، متضايفان و به اصطلاح مضاف مشهورى مىباشند .
تصوّر يكى از دو امر متضايف ، بدون تصوّر ديگرى ممكن نيست و تصوّر آنها با يك ديگر ، تكافؤ و معيّت دارند . بنابراين ، علم تام به يكى از آنها مستلزم علم تام به ديگرى نيست . مشّاييان در اينباره نيز سكوت كردهاند .