يك جا فكنده خرقه فقر وفنا بدوش * محتاج وار حلقه زنان بر در آمده
هر سوئى نظاره فتاد است منتظر * منظور هم خود است كه بر منظر آمده
بنموده روى بهر تماشا به عاشقان * آنكه گشاده چشم وتماشاگر آمده
همراز وحى گشته و روح القدس شده * پيغام خود رسانده و پيغمبر آمده
بحرى است متفق كه اوصاف مختلف * باران وقطره وصدف وگوهر آمده
بيرون زعشق عاشق ومعشوق هيچ نيست * اين هر دو اسم مشتق از آن مظهر آمده
مشتق چه نيك در نگرى عين مصدر است * كاندر صفات ظاهر خود مُضمَر آمده
نشكفته است جز گل وحدت بباغ عشق * هر چند گاه اصفر وگه احمر آمده
جامى نديده رنگى از آن گل عجب مدار * كز غم كبود خرقه چه نيلوفر آمده « 1 »
هامش
( 1 ) - ديوان جامى : 426 و 427 .