و آن جانور كلمات ما را مىشنيد ! و به ما نگاه مىكرد .
آخرالامر پدرم گفت كه من اين را در خانه بند مىكنم وازهركس دِرمى مىگيرم و به دو مىنمايم و آن جانور همچنان بهما نگاه مىكرد .
پدرم گفت البته چنين مىبايد كرد . تا رنج ما ضايع نماند و آن جانور خود خداوند آب بود ، و آن را در آن ولايت عجايب البحر مىگفتند .
وى با ما بهسخن درآمد ، بهفرمان واهب النطق والحياة وگفت مرا رسوا مكنيد ورها كنيد تا من چندان چيز از براى شما بياورم كه سالهاى دراز وقرنهاى بىشمار اولاد شما را بس باشد . ما از نطق او حيران بمانديم .
پدرم گفت : چون توئى را كسى چگونه رها كند ؟ گفت :
سوگند بخورم كه بيايم وبياورم . پدرم گفت : چگونه سوگند مىخورى ؟ گفت : بهروان مولانا جلالالدين محمد رومى كه از آنچه گفتم تجاوز نكنم . پدرم نعرهاى بزد و بيهوش شد ، و بعد از آنكه بهخود آمد ، گفت : تو مولانا را چه مىشناسى ؟
گفت : دوازدههزار قوميمكه مسلمانيم درقيدارادت مولانائيم .
پدرم او را آزاد كرد ، و بعد از آن دوروز بماند . آنچه گفته بود صد چندان آوردوازآن جمله نصيبمنايناستكه مىبينى « 1 » .
هامش
( 1 ) - / مناقب العارفين : 1 / 368