بودند هرگاه كسى را سوار بر اسب ديدندى « 1 » حيران شده گفتندى كه اين عجب آدمى است كه زياده از ديگران چهارپا و « 2 » ديگر اعضاء دارد ! ! چه آن جماعت اسب و سوار را يكى مىدانستند ، و همچنين از بسيارى از حركات فرنگيان متعجّب مىشدند و همهء آن كيفيّات را به پادشاه خويش رسانيدند .
القصّه ! چندى « فرماندو كارنر » در توابع مكسكو مانده ، پيش پادشاه آنجا كه پايتخت او بود شتافت ، و با پادشاه ملاقات كرد ، در اوّل نرد دوستى و اتّحاد با وى باخت و بالاخرة هوس تسخير مملكت در دماغش جاى گرفت ، و پادشاه را به مكر و خدعه و حيله گرفته مقيّد و محبوس ساخت ، فاعتبروا يا اولى الابصار !
چون ساكنان ملك از دغاى « 3 » او و حبس پادشاه خويش خبر يافتند به جنگ پيش آمدند ، و براى خلاصى پادشاه سعى بسيار كردند ، امّا به دست آن مظلومان حربهاى بجز از تير و سنگ نبود ، پس جنگ كردند و جان دادند و از كلّهء توپ و تفنگ صدها پريدند و كشته و خسته گشتند .
در اين گيرودار پادشاه آن قوم كه بر بام زندانخانه مقام مىداشت و به صحن بام ايستاده رزم را تماشا مىكرد ، ناگاه سنگى بر سر او رسيد و از آن كشته شد و بسيار از آن قوم به قتل رسيدند ، و بقيّة السيف منهزم گشتند ، « فرماندو كارنر » ظفر يافت ، و خويشان و فرزندان پادشاه را از سلطنت تبديل
هامش
( 1 ) ديدند : « ب » .
( 2 ) و : در « ب » نيامده است .
( 3 ) دغا : ستم .