اگرچه نهايت ديندار و معدلت شعار بود ، لكن « 1 » در اواخر امر چون صفحهء ايران از منازع خالى گرديده بود ، تنپرورى و استراحتجوئى در مزاج مقدسش غالب و به نشستن در گوشهء عافيت راغب شد .
و لهذا « ميرويس افغان قلزه » كه كمينهء رعيّت قندهار بود ، در شكارگاه قريهء « ده شيخ » به خدعه و مكر شاه نواز خان ، امير الامراء آن سرحدّ را بكشت و بر قلعهء قندهار استيلا يافت ، و از حضور شاه غفرانپناه تداركى كه بايد در اطفاى نائرهء آن فتنه نمىشد و امراء غافل و سپاه آسايشطلب را - كه قريب يكصد سال شمشير خونآشام از نيام برنيامده بود - دغدغهء علاج آن فتنه بهخاطر نمىگذشت ، تا آنكه ميرويس درگذشت ، و محمود پسر او قايم مقام پدر گشت ، و به نواحى و اطراف دست تطاول دراز كرده ، گاهى بساط سلطنت مىگسترد ، و گاهى عرايض نياز به خدمت پادشاه مىنوشت ، و آخر الامر عزيمت ايران نمود ، چنان كه در محلّش نگارش شده است .
در سنهء يكهزار و يكصد و سى و چهار [ 1134 ] هجرى دار السلطنهء اصفهان را محاصره نمود ، آن پادشاه ذىجاه را اسير و دستگير كرد ، و بعد از دو سال از سلطنت اتّفاقيه خود سى و نه نفر صغير و كبير از شاهزادگان عاليشان را به قتل رسانيد ، و از غرايب آنكه در همانشب حال بر وى گشته ديوانه شد ، و دستهاى خود را خوائيدن گرفت و كثافات خود را خوردى ، و در اين حال بمرد « 2 » ، و « 3 » اشرفنامى از منسوبان و خويشان او بهجاى او نشست .
هامش
( 1 ) و لكن : « الف ، ج » .
( 2 ) بمرده : « د » .
( 3 ) و : در « د » نيامده است .