راهزنى مىنمود و عاشق گرديده بود به دخترى . شبى از ديوار خانهء آن جاريه بالا مىرفت كه خود را به او برساند كه شنيد شخصى قرآن مىخواند و اين آيهء مباركه را تلاوت مىنمايد :
أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ
« 1 » ؛ آيا نرسيد وقت مر آنان را كه ايمان آورند اينكه خشوع كند دلهايشان براى ذكر خدا . گفت : بلى يا ربّ ، رسيد وقتش . پس از ديوار خانه مردم پايين آمد و رفت در خرابه ، ديد در آنجا جماعتى از مسافرين مىباشند بعضى از ايشان به ديگرى مىگويد : مهيا شويد بار كنيم حركت نماييم . ديگرى مىگويد : صبر كن تا صبح شود همانا فضيل در راه است و راهزنى مىنمايد ؛ مىترسيم ما را غارت كند . فضيل آن وقت مطلع شد بر سوء عمل خود و توبه كرد و ايشان را ايمن نمود و مجاورت حرم را اختيار كرد « 2 » . و از براى او كلمات عرفانيه « 3 » و حكاياتى است با رشيد .
و من كلامه : ثلاثة لا ينبغى أن يلاموا على سوء الخلق و الغضب : الصائم ، و المريض ، و المسافر .
گويند : وقتى رشيد با وى گفت : چه چيز تو را به اين مرتبه از زهد رسانيده ؟ گفت :
زهد تو از من زيادتر است ! رشيد گفت : چگونه است زهد من ؟ گفت : به جهت آنكه من زهد ورزيدم در دنيا و آن فانى است ، و تو زهد ورزيدى در آخرت و ترك آن كردى و حال آنكه آن باقى است .
و از تاريخ حبيب السير منقول است كه ، فضيل را پسرى بود على نام و در زهد و عبادت از پدر افضل بود ، لكن در اول جوانى وفات يافت ، و سببش اين شد كه وقتى در مسجد الحرام در كنار چاه زمزم ايستاده بود شنيد كسى خواند :
وَ تَرَى الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ
« 4 » . پس مانند همام كه از شنيدن اوصاف متّقين از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام صيحه زد و وفات كرد او نيز از شنيدن اين آيت مباركه ، صيحه زد و روحش پرواز كرد .
هامش
( 1 ) . حديد ( 57 ) آيه 16
( 2 ) . ر . ك : وفيات الاعيان ، ج 3 ، ص 215
( 3 ) . ر . ك : طبقات الصفويه ، سلمى ، چاپ قاهره ، ص 9 به بعد
( 4 ) . ابراهيم ( 14 ) آيه 49