به ملك علم ، بينى تا ابد شاه جهانبانش * به جيش فضل يا بى لم يزل سالار فيروزش
از اين خاكى قفس آن مرغ دستآموز قدّوسى * چو قدسى آشيان شد مرغ جان دستآموزش
ز روح القدس تاريخ و مكانش خواستم گفتا : * « شده جا در جنان جاودانى عيد نوروزش »
مرحوم حاج ميرزا حسن خان جابرى سه ماده تاريخ در وفات او سروده :
قيل لي : أرّخ فقلت : رزؤه * سدّ باب الأصغرين خبره
واحد جاء من العرش وقال : * « لم يمت يحيي ويحيي مأثره »
* * *
فقيه اصفهان يحياى فاضل * كه ملجاى افاضل بُد جنابش
چو يحيى كز صبا حكمش بدادند * به حكمت كرد طى ، عهد شبابش
سه قرن عمر را در كسب دانش * به سر برد و از آن شد فتح بابش
ز بند جسم خاكى جست و ره برد * به افلاك عقول از اكتسابش
روانش گوهرى بُد پاك و ايزد * به لطف خويش بنمود انتخابش
به بالينش بياوردند مصحف * كه از رحلت نيابد اضطرابش
چو يا يحيى خذ امر حق رسيدش * به دست راست بگرفت او كتابش
رقم زد « جابرى » تاريخ فوتش * همين آيه كه آمد در خطابش
كان السند السديد يحيى الكاشى * فى معدن اصبهان أغلى زمرذ
فاستخرج من معدنه ثمّ صفا * فى رحلته و من يصفّى ينفذ
قال الملك المناد أرّخ موته * قلت اتل من الكتاب : « يا يَحْيى خُذِ »
معلّم حبيب آبادى در تاريخ وفات او اشعارى گفته كه اواخر آن چنين است : « 1 »
هامش
( 1 ) . زندگانى حضرت آية الله چهارسوقى ص 166 .