تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فيض نجف ( فارسى ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
متن شرح حال دوم بر اساس تصوير منقول در مدينة الأدب بدين شرح است : « بسم الله الرحمن الرحيم . توانا خدايى كه تواناييش ناتوانان را توانا ، نادانان را دانا ، گدايان را شاه ، شاهان را گدا فرمود .
به كنه ذاتش خرد برد پى * اگر رسد خس به قعر دريا
درود بى پايان بر فرستاده آزاده او كه ما را راه رستگارى نمود .
محمد كزل تا ابد هرچه هست * به آرايش نام او نقش بست
و بر داماد و نژادش كه آنان را شيوه راه نمايى بود
نه واجب اند و نه ممكن وزاين دو نيست برون * گزيده واهمه سبابه را از اين ابهام
بنده بينوا يحيى ابن اسماعيل كه خود نمى دانم كيستم ، آمده براى چيستم ، در اين بزم چون بوم چرا زيستم ؟ !
از چه رو زيست تنم وزچه سبب زيستنم * از كجا آمدم آيا به كجا خواهم رفت
آن را كه بى سامانى سرنوشت ، نادانى در سرشت ، كدام سرگذشت است ؟ ! نژادم سپاهانى ، از كودكى تا جوانى در نجف و كربلا با پريشانى و سرگردانى بودم . در آن آستان بهشت بنياد ، هزار بيداد كه به هفت و هشت ، روزگارم هشت و هشت ، به هفتم سال به دست آموزگار به فراگرفتن نادانى داد . سپهر كشخان كشخانه باد زير و زير ، آنچه بايد و شايد از مهر آموزگار و گذشت روزگار نياموخته ، اندوخته ها در هميان كودنى انداخته ، در نادانى سوختم .
هر كه نامخت از گذشت روزگار * هيچ ناموزد ز هيچ آموزگار
تاريخ زندگانيم را چون پدر لكه تاريخ ديده ننگاشته ، نوشته نداشته ، نمى توان بنگارم . به دانايى بسيارم . به پاره اى نشان ها زيستنم را مى توان نزديك به هفتاد گفت . آه ازسرمايه بر باد رفته ! بارى ، به مدد بارى چندى نگذشت دانايانم در شمار آموزگاران شمرده ، يافتم كه روزگار هميشه بازار كاه خريده . از آنجا به اصفهان آدم آورد در اين دير خراب آبادم . پس از دريافت از استادان