تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سى و پنج عالم ( از عالمان تأثيرگذار افغانستان در سده اخير ) ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
مرگى بسراغم آمد ، با همهء غم و غصه‌هايى كه داشتم روزى پيك اميدى بسراغم آمد ، گوشهء مدرسهء مباركهء فيضيه نشسته بودم مردى ميان‌قد دست دختر سه چهار ساله اش را گرفته آمد و نزدم نشست . جوياى احوالم شد ، پرسيد : از كجا هستى ؟ چه مى كنى ؟ چرا به اين حال گرفتار شدى ؟ كسى در قم دارى ؟ جواب دادم از افغانستان آمدم . براى تحصيل علم ، كسى را هم در قم ندارم . گفت : مشهد مى روى ؟ گفتم : نه پولش را دارم و نه توانش ، گفت : غم نخور ، من فردا سر ساعت 8 صبح مىآيم و تورا به مشهد مىبرم و بعد رو كرد به دختر كوچك خودش گفت : برو از حضرت معصومه بخواه بگو بىبىجان ! اين بىچاره مهمان تو است ، شفاعت كن ، خداوند شفايش بدهد . دختر پس از دعا همراه پدرش ، مدرسهء فيضيه را ترك كردند . من شب تا به صبح به اين فكر بودم كه اين مرد كه بود ؟ آيا براستى فردا خواهد آمد و مرا به مشهد خواهد برد ؟ فرداى آن روز ساعت 8 صبح ، مرد مؤمن پيدا شد ، مدرسهء مباركه دارالشفاء را به مقصد مشهدالرضا عليه آلاف التحية والثناء ترك نموديم . به ترانسپورت نو در كنار مسجد نو فعلى مراجعه و سوار اتوبوس شديم ، نزديكىهاى صبح فردا وارد شهر مقدس مشهد شديم ، رفيق مهربانم مرا وارد صحن و بارگاه ملك پاسبان حضرت امام رضا عليه السلام نمود . در جايى كه مريض‌هاى ديگرى هم بودند ، دستمالى به دستم و يك طرف ديگر آن را به پنجره‌هايى كه ديگر مريض‌ها را بسته بودند بست . مقدارى از شب كه باقى مانده بود آرام استراحت كردم . با بلند شدن صداى نقاره از گلدستهء حرم از خواب برخاستم ولى آنچنان احساس گرسنگى به من دست داده بود كه حد نداشت ، براى رفع گرسنگى از جا حركت نموده ، از خيابانى كه دور حرم بود گذشتم ، اول كوچه نوشته بود كوچهء خدا بنده‌لو ، شخصى در حال فروش تعدادى نان بربرى بود كه با دو ريال ، نان بزرگى را خريدارى و كاملًا مصرف نمودم ، براى 8 روز در يكى از حجره‌هاى مدرسهء عباس