شجاع نظام و ميرزا محمود ناهار خوردند . ناهار را برداشته ، نوكرها هم ناهار خوردند ، سوار شديم به طرف پا طاق « 1 » آمديم .
نيم ساعت بيشتر در ميان طاق توقف نكرديم . قدرى پياده ، قدرى سواره ، پايين آمديم ، شجاع نظام [ به ] يك كبك ديگر تير انداخت نگرفت ، آمديم . قدرى مانده بود كه به منزل برسيم كبك ديگرى از جلو برخاست رفت ، بالاتر نشست ، ميرزا محمود پياده شد ، رفت كه او را بزند كبك برخاست ، تيرى انداخت نگرفت .
آمديم به منزل ، پياده شده ، مالها را بستند . چاى درست نموده ، آوردند ، صرف شد . آقا سيد مجتبى هم بود ، مشغول صحبت شديم . هوا هم مثل بهار ، درخت ها همه سبز و خرم ، برخاسته با شجاع نظام و ميرزا محمود رفتيم تماشاى آسياب ، قدرى پونه تازه لب جوى ها « 2 » چيديم . مراجعت به منزل نموده ، آمديم نماز خوانده .
ميرزا محمود رفت تسعير « 3 » انجير « 4 » و نارنج و انار را نموده ، آمد . شب هم منزل نشسته ، آقا سيد مجتبى هم تعريف سرگذشت خودش را ، تعريف مىكرد . شجاع نظام و ميرزا محمود هم نشسته ، مشغول صحبت بوديم . [ 21 ]
امروز كه روز چهارشنبه 27 شوال است ، بايد بريم به منزل سرپل ، دو فرسنگ راه است . صبح زود برخاسته بعداز نماز چاى صرف نموده بنه حركت كرد ، سوار شده ، آمديم به ميان كل ، منزلى كه همه ساله بوديم ، توقف نموده .
سركار حسن خان ، خواهر زاده مسعود نظام آمده ملاقات حاصل گرديد نشسته مشغول صحبت شديم و حسين خان صاحب منصب قزاق « 5 » آمده نشسته برآفتاب ، روى برسمت ما ، به عباس گفتم ، قدرى آش براى ناهار طبخ كرد ، ناهار را گرم كرده ، آوردند ، ناهار صرف شد . بعد از ناهار ، شجاع
هامش
( 1 ) . اصل : پاى طاق
( 2 ) . اصل : جوب ها
( 3 ) . نرخ
( 4 ) . اصل : انجيل
( 5 ) . اصل : قزاغ