ما آمدند و امر فرمودند كه با ايشان بيرون بروم . من لباس پوشيدم و به اتفاق ايشان تا دروازه دولت قدرى قدم زديم . از ايشان سؤال كردم جايى تشريف مى بريد تا ماشين بياورم ؟ فرمودند : مى خواهم به منزل آقاى حسام الواعظين بروم ، ايشان مريض است . شما برويد منزل و قدرى پول همراه برداريد ، آقاى حسام فلان دوا را لازم دارد .
من فوراً آمدم و به يكى از دوستان كه احتمال مى دادم در آن وقت شب آن دوا را داشته باشد تلفن زدم و سپس به در خانه او رفته و آن را تهيه كردم . آن گاه به اتفاق ايشان به مسجد ملك رفتيم و نماز صبح را خوانديم و به سوى منزل آقاى حسام رفتيم . در زديم ، زنى پشت درآمد ، ايشان فرمودند : برو به آقاى حسام بگو سيد على اكبر هاشمى است . آن زن رفت و برگشت وگفت : بفرماييد .
ما وارد شديم ، ديديم مرحوم حسام رو به قبله زانوها را در بغل گرفته و نشسته است . تا چشمش به آقاى هاشمى افتاد با تغيّر گفت : حالا بايد به سراغ من بيايى ؟
ايشان تبسّم كردند و پرسيدند : پس منقل و چاى شما كجاست ؟ آقاى حسام گفتند : آماده است ، ولى من با امام حسين عليه السلام قهر كرده ام . چرا آقا ، من كه نوكر ايشان هستم را حفظ نكرد تا مبتلا شدم و حالا داروى مناسب پيدا نمى كنم و هر چه به دست مى آيد قابل مصرف نيست . من با حضرت آشتى نمى كنم تا خودش داروى مورد نياز مرا بفرستد .
آقاى هاشمى فرمود : بفرماييد ، اين همان دوا كه مى خواهيد . ايشان وقتى آن را ديد خوشحال شد و پرسيد : از كجاست ؟ من گفتم : به دستور حضرت آقاى هاشمى آن را تهيه كرده ام و پس از اين نيز هرچه لازم داشتيد فراهم مى كنم . ايشان گفت : هر پانزده روز يك بار برايم بياور .
وقتى از منزل مرحوم حسام خارج شديم به ايشان گفتم : چه شد كه شما آن وقت شب درب منزل ما آمديد ؟ فرمود : جدّم حضرت سيد الشهداء عليه السلام را در خواب ديدم كه فرمود : فرزندم ! برو ببين مدّاح من حسام الواعظين چه مى
محقق مجلسى ( شرح احوال و آثار فقيه عارف ) ( فارسى ) — صفحة 534
مساهمون: الشيخ رحيم القاسمي
ص٥٣٤