به پيش راستى خاطرش خط مسطر * خميده تر به نظرها چو خط پرگار است
جدا فكند ز هم صورت و هيولايى * ضمير موى شكافت كه تيغ كردار است
ز شرم گشته فلاطون درون خم پنهان * حديث خاطر او شهره تا در اقطار است
مقام آهوى خلقش بود به صحرايى * كه داغ لاله او رشك مشك تاتار است
نه بار شرم وقارش چنان گران گرديد * كه خون چو سيل روان از مسام كهسار است
رموز حاشيه رسم قديم را ماند * كنون كه خاطر او تازه بر سر كار است
ايا جهان هنر پرورى كه عرصه چرخ * ز زادهاى ضمير تو تنگ مضمار است
مه ضمير تو را آفتاب مهتاب است * متاع مهر تو را مشترى خريدار است
مخدرات ضمير تو تا به جلوه گرى است * دل عقول مجرد ز عشق افكار است
خيال عقل فلاطون خم نشين با تو * دم از خرد زدن مست پيش هشيار است
تعمق نظرت زان بود به وضع فلك * كه پايه تو فراتر ز چرخ دوار است
كمال حاشيه دانان دهر ساحل اوست * به عالمى كه ضمير تو بحر زخّار است
عقول جمله نهان چون ضمير مستترند * ضمير صاف تو تا در جهان نمودار است
محقق مجلسى ( شرح احوال و آثار فقيه عارف ) ( فارسى ) — صفحة 40
مساهمون: الشيخ رحيم القاسمي
ص٤٠