تو را نه شيوهء عاشقكشى گر آيين است * چرا هميشه در ابرويت اى صنم چين است
به جان چرا هر دم مايل جفاى منى * اگر نه از من مسكين دل تو پر كين است
دل من است بدست تو شوخ خونخوارى * چو صعوهيى كه گرفتار چنگ شاهين است
دمى بسوى من از رحمتت نمىبينى * سرم خداى تو آيين دلبرى اين است
تو راست ريختن خون من مباح ولى * مرا رضا بقضاى تو مذهب ودين است
نظر ز « فانى » بي دل مكن دريغ كه أو * در آستان تو از بندگان ديرين است
ومن شعره الملمع :
علّ قلبي أيها الأحبابُ من هجر الحبيب * ذاب قلبي من نار الجوى جسمي كجسم العندليب
مانده عمرى است اندر دشت دورى بيخبر * نى پيام از عهد دلدار ونى از مرگ رقيب
گشتم اندر كنج رنجورى وبيمارى هلاك * نى حبيبي بر سر بالينم آمد نى طبيب
اى صبا چون منزل جانان من رفتى بگو * كيف كان العهد من ليلاي ما حال الرقيب
كرد گو آخر چه تدبير از براي حال ما * قل لنا في حقنا باللَّه ما قال الحبيب