بوده و آندو ، از يك پستان شير خوردهاند :
* الذلّة و الطمع توأمان و العزّة و القناعة رضيعا لبان . . .
احساس بىنيازى ( استغناء ) حتى از خود غنا بهتر است ، زيرا فرد غنى ، باوجود غنا ، بر تحصيل همهء آنچه كه مىخواهد قادر نيست و حسرت نداشتن ، نهايتا بر دلش خواهد ماند . اما شخص مستغنى ، دندان حسرت به مال و منال دنيا را ، از بيخ بركنده و گويى به تمام آرزوها دست يافته است :
* الاستغناء خير من الغنى اذ ليس فى الغنى كلّ المنى .
آزادگان ، منت ديگران را برنمىتابند ( الحرّ لا يتحمّل المنّ ) و نان و نوالهاى را كه با خفّت سؤال از اين و آن به دست آيد به هيچرو در شأن و شخصيت خويش نمىبيند :
* بئست المأكلة ما تحصل بالمسئلة .
* بئس النّوال ما سبق بالسؤال .
درواقع ، سؤالى اگر هست ، چه بهتر كه از صاحبان دانش باشد . چه ، رنج كوتاه سؤال علمى از استاد ، لذتى جاويد از دستيابى به دانش را درپى دارد :
* ذلّة السؤال قصيرة الأمد و لذّة العلم الى الابد .
آنچه گفتيم ، انديشهها و حرفهاى سيد بود . به كارنامهء زندگى او نيز كه مىنگريم ، آكنده از اين معانى است . در شرح احوال سيد به روزگار تحصيل در اصفهان ، ديديم كه وى چه سختيهاى زيادى را بر خود هموار كرد ، زيرا كه شخصيتش ، ذلّت عرض حاجت به محضر اين و آن ( حتى دوستان و آشنايان ) را برنمىتافت و در عين گرسنگى ، به اصطلاح ، صورت خويش را با سيلى ، سرخ نگه مىداشت . . .
جالب است كه دستپروردگان سيد نيز چنين بودند و آبروى فقر و قناعت نمىبردند . براى نمونه ، آيت اللّه شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء ، شاگرد و دستيار سيد ، در نامهاى كه به تاريخ يكم ربيع الثانى 1330 ق ، از تبعيدگاه ژون تركها ( از سوريه و شامات ) به سيد در نجف مىنويسد ، ضمن شرح تنگدستى شديد خويش مىگويد : اين بنده ، خداى را ستايش مىكنم كه تاكنون دهان به سؤال و تكدّى از ديگران نگشوده و به لطف حق ، آبرويم را پيش اين و آن نريختهام . و ان شاء اللّه حتى اگر رگ گردنم بريده و رشتهء حياتم پاره گردد ، باز آبرويم را با عرض حاجت نزد ديگران نخواهم ريخت . . . « 1 »
هامش
( 1 ) . اما العبد - فبحمد اللّه - ما فتحت فى سؤال احد فمى ، و لا ارقت - بمنّه - ماء وجهى . كلّ ذلك بما اغنانى به من