فصل پنجم برخورد عثمان با عمّار ياسر
726 - عثمان عمّار ياسر را كتك زد :
وقتى ابو ذر در ربذه درگذشت ، عثمان گفت : خدا او را بيامرزد ، عمّار گفت : آرى خدا او را از دست ما نجات داد ، عثمان پرخاش كرد و فحش بدى به عمّار داد و گفت : خيال كردى از تبعيدكردن او پشيمانم و در حالى كه بر پشت گردن عمّار مىزد گفت : برو بهجاى او و خواست او را تبعيد كند به ربذه ، بنى مخزوم نزد حضرت على ( عليه السّلام ) آمدند كه با عثمان صحبت كند . حضرت على ( عليه السّلام ) به عثمان فرمود : از خدا بترس يكى از مردان صالح را تبعيد كردى در تبعيدگاه درگذاشت حالا ميخواهى يكى ديگر همانند او را تبعيد كنى ؟ عثمان گفت : تو بيش از او مستحق تبعيدشدنى و مهاجران اجتماع كرده به عثمان اعتراض كردند دست از عمّار برداشت . ( انساب الاشراف 5 / 54 ) وقتى ابن مسعود از دنيا رفت عمّار بر او نماز خواند و طبق وصيت ابن مسعود به عثمان نگفت ، عثمان كه فهميد خشمناك شد و عمّار را چندان با لگد زد كه دچار فتق گرديد . ( انساب الاشراف 5 / 46 ) ديرى نگذشت مقداد از دنيا رفت و به موجب وصيتى كه كرده بود ، عمّار بر او نماز خواند و از عثمان اجازه نگرفت ، عثمان كه فهميد خشمگين شد و گفت : بدا به حال پسر كنيز سياه ( عمّار ) من او را خوب مىشناسم . ( تاريخ يعقوبى 2 / 147 ) به نقل زهرى در خزانه عمومى كيسهاى پر از جواهرات بود عثمان با آن افراد خانوادهاش را بياراست ، مردم انتقاد كردند ، عثمان گفت : اين مال خداست به هركه دلم خواست مىدهم و به هركه دلم نخواهد نمىدهم تا كور شود هركس نمىتواند ببيند . عمّار گفت : من اوّل كسى هستم كه نمىتواند اين رويه را ببيند . عثمان گفت : در برابر من گستاخى مىكنى ؟ و او را چندان بزد تا بيهوش شد ، بعد عمّار گفت : اين اوّلبارى نيست كه در راه خدا شكنجه مىبينم . عايشه كه فهميد مقدارى از موهاى پيامبر و يكى از لباسها و كفشهاى آن حضرت را برآورده گفت : چه زود سنّت پيامبرتان را ترك كرديد .