و تصديق نمايد ، دل خود را آشيان غضب و آتشدان حقد و حسد گردانيده ( باشد ) ، كه اكثر اوقات او [ را ] از استماع تقريرات و تزويرات ساعيان و ناقلان رنجور دل بايد بود « 1 » ، و بيشتر حالات از تفكر و تدبر در آن ، كوفته خاطر و منقسم « 2 » ضمير ، و بغيظ و غضب و حقد ، مبتلى و ملقى ، و جهالت بر نفس او مستولى شود ، و آينهء دل او زنگ رذيلت گيرد ، و ابواب فراغت خاطر و رغادت « 3 » عيش بر او بسته ماند ، و چه خير « 4 » توقع شايد « 5 » كرد از كسى كه بوصمت شيمت « 6 » جهل منتسب ، [ 37 ر ] و به سمت طبيعت عجز متوسم باشد ، و دآء الجهل ليس له دواء .
پس بايد كه تو نفس خود را از آنچه مظنهء عار نادانى دارد صيانت كنى ، و از رذالت جهالت تجنب و تحرز نمائى ، و يقين شناسى ، كه : قيمة كلّ امرىء ما يحسنه ، يعنى : قدر و قيمت مرد بدانشى است كه نيكو شناخته « 7 » باشد .
( شعر : )
العلم تاج للفتى * و العقل طوق من ذهب
( بيت : )
ادب آموز گرت ميبايد * كه زمانه ترا ادب نكند
( 47 ) اى پسر ! بايد كه حرص و ولوع « 8 » تو بر مخالطت و مخالصت « 9 » ثقات و اهل اعتماد باشد ، كه ايشان را از ميان امثال و ابناى [ جنس ] خود اختيار كرده
هامش
( 1 ) - خ : دل ماند .
( 2 ) - خ : منقسم .
( 3 ) - ص : رفاعت .
( 4 ) - خ :
چيز .
( 5 ) - خ : بايد .
( 6 ) - خ : سمت .
( 7 ) - خ : ساخته .
( 8 ) - خ :
ولع .
( 9 ) - خ : مجالست .