كرده باشى ، و خود را زعيم و صاحب عهدهء امور آن قوم ساخته ، كه اگر در آن جواب و قيام بدان سانح از تو تقصيرى ظاهر شود ، عيب آن به تو عايد گردد ، و بدان مستوجب استهزا و عرضهء استخفاف آن قوم گردى . و چون بر قصور و نقصان تو اطلاع يافتند ، بعد از آن اگر سخنى پيوندى اصغا و استماع آن ننمايند ، و بجواب حديث تو مبالات نكنند . و اگر اجابت تو بر قاعدهء اصابت باشد و سخن مهذّب [ مرتب ] گويى ، چون اوّل بمقام صدر مجمع در معرض صلف « 1 » و استحقاق زعامت « 2 » خود را جلوه كرده باشى ، از حليهء فضيلت احسان كلام و تحسين حاضران عاطل مانى ، و ترا سابق و مبرّز ندانند ، و مع ذلك آمن نتوانى بود كه در آن مجلس كسى ديگر در علم و ادب نظير و مقابل تو باشد « 3 » ، يا از تو زيادت ، و به احراز خصل « 4 » سباق ممتاز
وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ
.
( شعر : )
آن خدايى [ 26 پ ] كه او بكن فيكون * در نهاد تو اين نهاد نهاد
هست ممكن كز « 5 » آنچه هست ترا * ديگرى را از آن فزونتر داد
و چون تو بحضور آن صاحب فضيلت در صدر محفل نشسته باشى ، و به مكان زعامت و رياست آن طايفه تظاهر كرده از عار نقصان ، و عيب تخلف ، خجل گردى ؛ چه هركس كه در ميان جمعى بالاى [ ايشان ] نشست و دعوى تقدم آن قوم كرد ،
هامش
( 1 ) - خ : سلف .
( 2 ) - خ : رعايت .
( 3 ) - خ : نباشد .
( 4 ) - خ : فضل .
( 5 ) - خ : كه .