قلبه ، حتّى يعود نشاطه ، و يجتمع رأيه و يصفوا فكره . ترجمه : عالم را فراغت نبود كه جز بطلب خير مشغول شود ، چه فراغت او در آسايش دادن نفس خود بود ؛ پس چون خاطرش كند شود ، و دلش تنگ گردد از فكر در استخراج دفاين حكمت ، آسايش دل دهد ، تا نشاط او باز آيد ، و رايش مجتمع گردد ، و فكرش صافى شود .
( 43 ) رأس العلم ان تعلم انّك لا تعلم . ترجمه : سرمايهء علم آن بود كه بدانى كه نميدانى .
( 44 ) سئل حكيم : هل العلماء كانوا احمد عند الأوّلين ام الشّجعان ؟
قالوا : بلى العلماء ، لأنّ منفعتنا اليوم بلمهم كمنفعة الّذين كانوا معهم فى زمانهم ترجمه : از حكيمى پرسيدند كه : در ميان پيشينگان علما محمودتر بودهاند يا شجاعان ؟ گفت : علما ، از جهت آنكه منفعت ما امروز بعلم ايشان مانند منفعت كسانيست كه با ايشان در آن روزگار بودند ، و حال شجاعان بخلاف اينست .
( 45 ) لا شىء أمنع جانبا من العلم ، و ذلك أنّه لا يعطيك بعضه حتّى تعطيه كلّك . ترجمه : هيچ چيز منع جانبتر از علم نبود ، چه علم بعضى از خود به تو ندهد تا تو همهء خود به او ندهى .
( 46 ) نظر حكيم الى رجل شيخ يحبّ النّظر فى الحكمة و يستحيى ، فقال يا هذا تستحيى أن تكون فى آخر عمرك أفضل ممّا كنت عليه فى اوّله . ترجمه :
حكيمى به پيرمردى نگريست كه ميخواست از حكمت چيزى بداند و شرم ميداشت .
گفت : اى فلان ! شرم ميدارى كه به آخر عمر فاضلتر و بهتر از آن باشى كه به اول عمر بودى ؟ !
اخلاق محتشمى ( فارسى ) — صفحة 62
مساهمون: خواجه نصير الدين الطوسي
ص٦٢