يذهبون فسأل من نديمه أى طعام أشهى عندك و ألذ ؟ قال : مخ البيض المسلوق فعبر حتى اتفق عودهما إلى هناك فى العام القابل فإذا بلغا موضع السؤال السابق قال له الخليفة : مع أى شىء ؟ قال النديم : مع الملح فتعجب من استحضاره .
بيا تا دست از اين عالم بداريم * بيا تا پاى دل از گل بر آريم
بيا تا بردبارى پيشه سازيم * بيا تا تخم نيكوئى بكاريم
بيا تا از غم دورى از آن در * چو ابر نو بهاران خون ببارى
بيا تا همچو مردان در ره دوست * سراندازى كنيم و سر مخاريم
« لبعضهم »
سنگ باشد سخت روى و چشم شوخ * مى نترسد از جهانى پر كلوخ
كاين كلوخ از خشت زن يكلخت شد * سنگ از صنع الهى سخت شد
« لبعضهم »
در خوابگه جهان من شيدائى * چشمى بگشودم از پى بينائى
ديدم كه در آن نبود بيدار كسى * من نيز بخواب رفتم از تنهائى
« و ايضاً »
سر رشته عقل پاره كرديم * از خلق جهان كناره كرديم
كسى چاره ما نكرد و ما خود * بى منت خلق چاره كرديم
ننمود رهى به جزء ره عشق * هر چند كه استخاره كرديم
من كتب لفظة بسم اللّه
* قال :
الكفعمى فى مصباحه : و فى مفاتيح الغيب أنه من كتب لفظة بسم الله على بابه الخارج أمن من الهلاك و لو كان كافراً .