ايشان منكر بودند گفت :
در همين موضع متبرك قفل ضريح را گرفته قسم به اين دو بزرگوار ياد كنيد تا من از شما مطمئن شوم و گريبان شما را رها كنم .
من و رفقا ايستاديم كه ببينيم مقدمهء ايشان بكجا مىرسد پس يكى از زنان در نهايت اطمينان قدم پيش نهاده و قفل را گرفته و گفت :
يا ابا الجوادين أنت تعلم أنى بريئة اى پدر دو جواد تو مىدانى كه من از اين تهمت برى هستم آن زن صاحب پول گفت برو كه من از تو مطمئن شدم ، پس ديگرى نيز قدم پيش گذارده به نحو اول تكلم نموده و برفت ، سيم آمد و قفل را گرفته همين كه گفت : يا أبا الجوادين أنت تعلم أنى بريئة ديديم از زمين به نحوى بلند شد كه گويا از سر ضريح مقدس گذشته و بر زمين خورد و دفعة رنگ او مانند خون بسته و چشمهاى او نيز چنين شد و زبان او بند آمد :
پس شيخ محمد صدا را به تكبير بلند كرده و سائر أهل روضه نيز تكبير گفتند :
پس شيخ امر كرد كه تا پاى او را كشيده در يكى از صفههاى رواق مقدس گذاردند و ما نيز مانديم كه ببينيم امر به كجا منتهى مىشود .
آن زن چنين بيهوش بود تا حوالى سحر اين قدر به هوش آمد كه به اشاره فهمانيد كه كيسه پول آن زن را كجا گذاردهام بياوريد و بدهيد و كسان او چند گوسفند به جهت كفاره عمل او ذبح كرده تصدق كردند كه آن زن مستخلص شود و چنان بود تا صبح و در همان روز وفات يافت .
لغز
فى القلم :
و أهتف مذبوح على صدر غيره * يترجم عن ذى منطق و هو أبكم
تراه قصيراً كلما طال عمره * و يضحى بليغاً و هو لا يتكلم
لغز
فى حلب :
ما بلدة فى الشام قلب اسمها * تصحيفة اخرى بأرض العجم