قال
على عليه السّلام : كفى بالقناعة ملكاً ، و بحسن الخلق نعيماً .
قال
الشاعر :
ما كل ما فوق البسيطة كافياً * و إذا قنعت فكل شىء كاف
خواهى كه عيش خوش بودت كار بر قرار * با نيستى بساز و كم كار و بار گير
فى
كتم السر « صدور الأحرار قبور الأسرار » .
سخن كان گذشت از ميان دو تن * پراكنده شد بر سر انجمن
سخن هيچ منماى با راز دار * كه او را بود نيز هم راز دار
اگر جز تو داند كه عزم تو چيست * بر آن رأى و دانش ببايد گريست
منه در ميان راز با هر كسى * كه جاسوس هم كاسه ديدم بسى
فى
الرفق و المداراة :
درشتى و زشتى نيايد به كار * به نرمى در آيد ز سوراخ مار
فى
ترك الفخر :
إن الفتى من يقول ها أناذا * ليس الفتى من يقول كان أبى
هر كجا ذاغ بايدت فرمود * چون تو مرهم نهى ندارد سود
ملامت گوى را از من بگو اى خواجه دم در كش * كه آب از سرگذشت آن را كه مىترسانى از باران
عروس ملك كسى در كنار گيرد تنك * كه بوسه بر دم شمشير آبدار زند