« آذر »
رازى كه از ياران نهان با يار گفتم بارها * زين پس نبايد گفتنم كور است جز من يارها
من وصل يارم آرزو او را بسوى غير رو * نه من گنه دارم نه او كار دل است اين كارها
اى سنگدل صيّاد من تا چند از ياد قفس * سر زير بال خود كشم در گوشهء گلزارها
« خالص اصفهانى »
نه خرابهاى نه جائى نه به درد آشنايى * چكند اگر غريبى به ديار ما بيايد
بمراد خود نشد چون بگذار گم شود دل * بچه كار خويش آمد كه به كار ما بيايد
« عاشق »
خوشا مرغى كه در كنج رضا با ياد صيادش * چنان خورسند بنشيند كه پندارند آزادش
نمىگويم فراموشم مكن گاهى به ياد آور * اسيرى را كه ميدانى نخواهى رفت از يادش
« آذر »
تابوت من از كوى تو بيرون نتوان برد * يك بار دگر راه دهندم اگر آنجا
تا كى ز جفا رانيم از كوى خود ايكاش * جاى دگرم بود كه مانم دگر آنجا
« نشاط »
نيست در كنج قفس حسرت گلزار مرا * الفتى هست به مرغان گرفتار مرا
« مشتاق »
كاش بيرون فتد از سينه دل زار مرا * كشت ناليدن اين مرغ گرفتار مرا
قال
بعض أصحاب الحال لاخوانه : هذا ز من السكوت و ملازمة البيوت .
مقالة يحيى بن معاذ
* كان
يحيى بن معاذ كثيراً ما يقول : أيها العلماء إن قصور كم قيصرية ، و بيوتكم كسرويه و مراكبكم قارونية ، و اوانيكم فرعونية ، و أخلاقكم نمرودية ، و