كردند . او گروهى را در پى وى فرستاد . زيد بيرون آمد ولى هيچ كس بجز چهارده مرد با او بيرون نيامد و او گفت : [ اين بيعت را ] حسينى كرديد ، سپس به پيكار ايشان برخاست .
تيرى به او زدند كه به مغزش اصابت كرد . و او را از ميدان بيرون بردند . و همان شب جان سپرد و به خاكش سپردند . چون بامداد شد . او را از گورش به در آوردند و بردار آويختند .
هشام كس نزد يوسف بن عمر فرستاد كه اين گوسالهء عراق را بسوزان و ايشان پيكر زيد را آتش زدند و فرزندش يحيى بن زيد گريخت و به بلخ آمد و گفت :
ياران من ! بنى هاشم را / - كه صاحبان انديشه و تجربههايند - در مدينه آگاه كنيد / هر كشتهاى را گروهى هست كه به خونخواهى او مىپردازند . / و در هر دو عراق ، يك تن به خونخواهى زيد بر نمىخيزد .
و كميت - كه زيد او را هنگام خروج ، به يارى طلبيده بود و كميت او را يارى نكرده بود - سرود :
فرزند پيامبر مرا فراخواند و من اجابت نكردم / دريغا انديشهء استوار / حذر كردن از مرگى ناگزير را / آيا راهى بجز مرگ وجود دارد [ 1 ] ؟
و در كتاب تاريخ خورزاد [ 2 ] خواندم كه شريك گفت سفيان ثورى را ديدم كه چيزى به زير بغل داشت و از پيكر زيد پاسبانى مىكرد ، و روزانهء او سه درهم بود و او از اعوان شرطه بود و خداى داناتر است .
و هشام به رصافه ، در سرزمين قنسرين ، به سال صد و بيست و پنج مرد و روزگار حكومتش بيست سال و يك ماه كم بود .
ولايت وليد بن يزيد بن عبد الملك
او را خليع بن فاسق خواندهاند و او مردى رامش طلب و هواپرست بود و هم اوست كه گفته است :
خداوند و فرشتگان و نيكان و پرستشگران و بسامانان گواهاند / كه من دوستدار آواز خوش و نوشيدن شراب و بوسيدن گونههاى زيبايم .
هامش
[ 1 ] با اندكى اختلاف رجوع شود به : هاشميات الكميت ، تفسير احمد بن ابراهيم قيسى ، چاپ بريل 1904 ، ص 157 .
[ 2 ] نديم گويد : خرزاد بن دارشاد حاسب ، غلام سهل بن بشر يهودى ، از كتابهاى اوست : كتاب المواليد و كتاب الاختيارات . رك : الفهرست ، چاپ فلوگل ، لايپزيك 1871 ، ص 276 .